بت ها شکستنی بودند و باورها ماندگار چه ساده بود ابراهیم!!
اینکه در رندگی خویش برجسته به نظر آیند و همه تا حدممکن آنها را بشناسند و حتی برای آنها سر و دست بشکنند،خواهشی که تنها در میان این موجود دوپا قابل دیدن است.
انسان تابع شرایط میشود چون گروهی دیگر این شرایط را عمداَ یا سهواَ به وجودآورده اند.
این پست بنده برای جواب به یکی از دوستان آماده شده است (دس گوهاران)امید است که مفید واقع شود.
بله زن نیز چون مرد دنبال شهرت و قدرت بلامنازع است.او نیز به دنبال هرآنچه که نامش را جاودان میکند تلاش و کوشش میکند وشاید در جوامعی حال به هردلیلی توانسته باشند جلو این خیزش را بگیرند اما تاریخ مملو است از اینگونه زنان تاریخ ساز و جای هیچ نوع انکاری وجود ندارد.
اما همان تاریخ به ما نشان میدهد که همیشه پرچم داران در حوزه قدرت مرد ها بوده اند چرا که مرد بدنبال قدرت تحت هرنوع شرایطی است حتی اگر بنا باشد تمام عمر خویش را در سوراخ و سمجی بگذراند همین برایش کافی است که به عنوان یک رهبر و لیدر در جامعه ای قبولش کنند اما زن به گونه ای آفریده شده است که ملاک اصلی اش آرامش و خرسندی به حساب میایید.
و این خود برای دختران امروز به عنوان معضلی دیده میشودکه پسر قادر است تنها با یک جمله کوتاه"من به آرامشت می رسانم"او را از کانون گرم خانواده بیرون میکشد.خانواده ای که اغلب به دخترانشان هم قدرت داده اند و هم ثروت.
اما زن تمام آنچه که دارد برای آرمش خود فدا میکند.این درحالی است که مرد به هیچ عنوان اینگونه فداکاری در وجودش دیده نشده است.مرد هرگز موقیعت خودش را برای آرامش ازدست نمیدهد.
اوهرگز از قدرتی که دارد به نفع آرامشش دست برنمیدارد نگاهی کوتاه به همین انقلاب های اخیر اگر بیاندازیم خود مثالی روشن برای گفته های بنده است.
مرد تنها در ذهنش سلطه گری نقش بسته و این ذهنیت حاصل هزاران سال است که اورا اینگونه در برابر قدرت مندی زنان ناخرسند میدارد و اگر انصاف را قاضی قرار دهیم تاکنون بیشتر از زنان توانسته است در این میدان پیروز باشد.
ایمان آوردن بلقیس به حضرت سلیمان و حمله نکردن محمودغزنوی به ولایتی در هند به خاطر حاکمیت آن توسط یک زن نمونه هایی از تقابل قدرت و آرامش بین زن و مرد است.
زن آنگاه که آرمشش توسط قدرتش به خطرمیافتاد قدرت را رها میکرد و گوشه ای بدنبال آرماش میگشت.
این است تفاوت اصلی زن با مرد.
به قلم رحیم.
روابط زن و مرد زمانی دچار مشکل میشود که نمی توانندتفاوت ها ی بیولوژیکی یکدیگر را درک کنندو هرکدام سعی داردکه دیگری را مطابق رفتار و میل خود بسنجد.بیشترین تنش ها در ارتباط زن ومرد از این اعتقاد برمی خیزد که زن و مرد یکسانند و سلیقه ها و نیازها و خواسته های یکسانی دارند.
امروزه برای نخستین بار در تاریخ بشری در جوامع غربی پسر و دختر یکسان آموزش داده میشوند و به آنها می آموزند که با هم برابر و همسان اند و هردو به یک اندازه توانا هستند.وقتی آنها بزرگ می شوند و ازدواج میکنند ناگهان یک روز صبح از خواب برمی خیزند و پی می برند که در همه چیز با هم فرق دارند.درشکل و در نوع.جای تعجبی نیست که وضیعت ازدواج و خانواده جوانان اینگونه شکل فاجعه باری گرفته است.
هر نوع تفکری که اصرار در برابری و یگانگی جنسی می کند خطرناک است،چون چنین فرضیه ای رفتار یگانه از مرد و رنی میطلبد دارای سازمان مغزی کاملا متفاوتند.گاهی درک این مساله دشورا است که چرا طبیعت باید زن و مرد را چنین متفاوت از یکدیگر بسازد.اما شایدسازگار نبودن محیط فعلی ما با بیولوژی ماست که باعث می شود مساله چنین به نظر رسد.!
خبر خوب این است که وقتی ریشه این تفاوت ها درک شود نه تنها زندگی با آن ها برای انسان راحت میشود بلکه می توان آن ها را پذیرفت و قبول کرد و در مواردی چه بسا آنها قابل تحسین نیز میشوند.
مرد به دنبال قدرت ،مقام و رابطه جنسی است.زن تشنه ارتباط،آرامش و عشق.اگر کسی از این تفاوت ها ناراحت باشد درست مانند کسی است که از باریدن باران ناراخت باشد.اگر کسی واقیعت باران را بپذیرد میتواند با حمل چتر و پوشیدن بارانی با آن کنار بیاید و برایش مشکل ساز جلوه نکند. به همین سیاق درک تفاوت های هر طرف این امکان را به آنها میدهد تا با شناسای هر کدام از بروز مشکلات جلوگیری کرد.
دانشمندان روز به روز شواهد مستحکم تری را ارائه میدهند که مواد شمیایی بیولوژیک درون رحم به طورمستقیم مغز مارا میسازند و اولویت ما را تعیین می کنند.
{زنان و مردان برابرند؟اصلا چنین نیست./آلن و باربارا پیز}
که دراین میان سه جهان بینی موردمطالعه است:
جهان بینی اسطوره ای:این نوع جهان بینی درونی ترین و انسانی ترین جهان بینی در بین انسان بوده و دیرپاترین آن است.به طوری که هنوزنیز انسان ها در توجیه بسیاری از آداب جاری در زندگی به آن متوسل میشوند.
جهان بینی فلسفی:جهان شناسى فلسفى پاسخگويى به همه آن مسائلى است كه جهان را در كلّ خود مشخّص مىكند، قيافه و چهره جهان را مىنماياند و اركان و پايههاى ايدئولوژى انسان را استوار مىسازد يا از بيخ و بن ويران مىنمايد(مطهری/جهان بینی فلسفی)
جهان بینی علمی:که برونی ترین و کارآمدترین جهان بینی است و از وقتی روی کارآمد دیگر جهان بینی ها {اسطوره ای و فلسفی} به تاریخ پیوستند.
جامعه بلوچستان به علت وضع حاکم برآن، بیشترین استفاده را از جهان بینی اسطوره ای نموده است .چیزی که هنوز ما با ان سر وکار داریم و درواقع در خیلی از موارد شده است جزء لاینفک زندگی ما ها.
به طوری که حتی امروز دست آوردهای علمی را نیز انکار میکنیم و رخدادهایی را که میشود برآن توجیه علمی کرد با وسیله همان جهان بینی اسطوره ای بررسی و قائل به آن میشویم.
نمونه اش:زمانی که خسوف(ماه گرفتگی)رخ میدهد چه بسا شنیده ام که این باعث گناهی هست که ماه مرتکب آن شده است و خدا سعی در تنبیه آن دارد.وما به هبچ عنوان نمتوانیم خلاف آن را ثابت کنیم.
جامعه بلوچستان نتوانسته است برای جهان بینی فلسفی بستری بسازد برای همین میشود گفت که ما در بلوچستان اینگونه جهان بینی را نداشته ایم.
اما جهان بینی علمی که جهان را به صورت یک دهکده جهانی تصور میکند و دست آوردهای خودش را بدون توجه مکان به همه جوامع عرضه میکندبلوچستان را نیز تحت تاثیر قرار داده است و میشودگفت دیری نمی پاید که اندیشمندان بزرگی نیز از این خطه نظریه های علمی خویش را تقدیم جوامع بشری نمایند.
اما چیزی که هنوز در جامعه بلوچستان به قوت خویش باقی است،قدرت جهان بینی و نگرش اسطوره ای به خیلی پدیده ها است که این از طرفی موجب حفط ارزش های بکر انسانی میشود و از طرفی جامعه را در یکنواختی و رکود نگاه میدارد.
(به قلم رحیم)
تفاوت قدمت آنها نیست.
زیرا برای مثال کشور مصر بیش از 3000 سال تاریخ مکتوب دارد ولی توسعه نیافته است!
اما کشورهای جدیدی مثل کانادا، نیوزیلند و استرالیا که 150 سال پیش وضغیت قابل توجهی نداشتند اکنون کشورهایی توسعه یافته و ثروتمند هستند. تفاوت میزان رفاه در کشورها در میزان منابع طبیعی قابل دست آوری آنها هم نیست.
ژاپن کشوری است که سرزمین محدودی دارد که 80 درصد آن کوه هایی است که مناسب کشاورزی و دامداری نیست اما دومین اقتصاد قدرتمند جهان پس از آمریکا را دارد. این کشور مانند یک کارخانه پهناور و شناوری میباشد که مواد خام را از همه جهان وارد کرده و بصورت محصولات پیشرفته صادر میکند.
مثال بعدی سویس است. کشوری که اصلاً کاکائو در آن به عمل نمی آید اما بهترین شکلاتهای جهان را تولید و صادر میکند. در سرزمین کوچک و سرد سویس که تنها در چهار ماه سال میتوان کشاورزی و دامداری انجام داد، بهترین لبنیات (پنیر) دنیا تولید میشود.
سویس کشوری است که به امنیت، نظم و سختکوشی مشهور است و به همین خاطر به گاو صندوق دنیا مشهور شده است (بانک های سویس).افراد عالیرتبه ای که از کشورهای توسعه یافته با همپایان خود در کشورهای توسعه نیافته یا نیمه توسعه نیافته برخورد دارند برای ما مشخص میکنند که
سطح هوش و فهم نیز تفاوت قابل توجهی در این میان ندارد. نژاد و رنگ پوست نیز مهم نیستند
زیرا مهاجرانی که در کشور خود تنبل شناخته میشوند در کشورهای اروپایی به نیروهای مولد و گاها اثرگذاردرسطح جهانی تبدیل میشوند.
پس تفاوت در چیست؟
تفاوت در رفتارهایی است که در طول سالها فرهنگ و دانش نام گرفته است.
پس برای ساخت جامعه توسعه یافته درگام اول نه کارخانه نیاز است و نه سرمایه کلان اقتصادی کافیست جهشی برای فرهنگ سازی شود بدنبال آنها هرآن چیزی که برایمان ایده ال است خواهد آمد.
واین نه تنها باید از مجرای قانون و حمایت دولت باشد بلکه تمام قشر مردم نیزباید به یک نسبت آموزش داده شوند.
” قیمتت چنده خوشگله ؟
” سواره از کنارت گذشتم گفتی : ” برو... پشت ماشین لباسشویی بنشین !“
در صف نان ، نوبتم را گرفتی چون صدایت بلندتر بود
در صف فروشگاه نوبتم را گرفتی چون قدت بلندتر بود
زیرباران منتظر تاکسی بودم ، مرا هل دادی و خودت سوار شدی
در تاکسی خودت را به خواب زدی تا سر هر پیچ وزنت را بیندازی روی من
در اتوبوس خودت را به خواب زدی تا مجبور نشوی جایت را به من تعارف کنی
در سینما نیکی کریمی موقع زایمان فریاد کشید و تو پشت سر من بلند گفتی : ”زهرمار !“
در خیابان دعوایت شد و تمام ناسزاهایت ، فحش خواهر و مادر بود
در پارک، به خاطرحضور تو نتوانستم پاهایم را دراز کنم
نتوانستم به استادیوم بیایم ، چون تو شعارهای آب نکشیده میدادی
من باید پوشیده باشم تا تو دینت را حفظ کنی مرا ارشاد می کنند تا تو ارشاد شوی !
و ازدواج نکردی و به من گفتی زن گرفتن حماقت است من ازدواج نکردم و به من گفتی ترشیده ام
عاشق که شدی مرا به زنجیر انحصارطلبی کشیدی
عاشق که شدم گفتی مادرت باید مرا بپسندد
من باید لباس هایت را بشویم و اطو بزنم تا به تو بگویند خوش تیپ
من باید غذا بپزم و به بچه ها برسم تا به تو بگویند آقای دکتر
وقتی گفتم پوشک بچه را عوض کن، گفتی بچه مال مادر است
وقتی خواستی طلاقم بدهی، گفتی بچه مال پدر است
اما من دیگر :

سیمین دانشور (زادهٔ ۸ اردیبهشت سال ۱۳۰۰ در شیراز. ودر ۱۸ اسفند ۱۳۹۰ در خانه اش واقع در تهران درگذشت) نویسنده و مترجم ایرانی بود. وی نخستین زن ایرانی بود که به صورتی حرفهای در زبان فارسی داستان نوشت.مهمترین اثر او رمان سووشون است که نثری ساده دارد و به ۱۸ زبان ترجمه شده است و از جمله پرفروشترین آثار ادبیات داستانی در ایران محسوب می شود.
درسال ۱۳۲۷وقتی که عازم شیراز بود در اتوبوس با جلال آل احمدنویسنده فخیم و مشهورایران آشنا شد و این آشنایی بعد از یک سال به ازدواج ختم شد.
سیمین زنی بود که به گفته خودش"بیشتر از اینکه سیمین جلال باشم سیمین زنان ایرانی بودم"
وشاید الگوی محکمی باشد برای زنان بلوچ که حتی دلبستگی ها و زنجیره های محبت آنان را برای رسیدن به آرمانشان باز نداردچه رسد به اجبار و وحشت و خفقان بلوچستان.
و چه خوش گفت استاد بنده(پرفوسور عباسی) که سیمین میتواند حجت محکمی باشد برجواب آنان که عقب ماندگی خویش را از اجتماع مردسالارانه میدانند.!!
یادش گرامی و روحش شاد![]()
به قلم رحیم.

دوستانی که لطف دارندو دل نوشته های بنده را دروبم دنبال میکنندشاید بدانند که من به هیچ وجه مخالف تغییر و تحول در نظام اجتماعی بلوچ آن هم در مقوله زن نیستم با آنکه اندکی حساسیتم شاید بیشتر باشد دراجرای آن واگرچه من به اعتقادشخصی خویش از جریان یا نهضت"فمنیست"خوشم نمیاد و مخالف آن هستم چرا که به اعتقادبنده امروز این نهضت ازاهداف اولیه خویش که حالتی دفاعی داشت دورگشته و حالتی حمله ای به خود گرفته است اگردیروزاین نهضت برای دفاع از حقوق زنان به وجود آمدامروز تمام تلاشش این است که برتری خویش را ثابت کند و همین امر برخوردمتقابل را ازجریان های دیگراجتماعی وسیاسی برانگیخته است.
آری من جنگ را دوست دارم اما نه جنگ مسلحانه و نه جنگ نرم یا زیرپوستی که درآخر طرفم را مجاب به پذیرفتن عقایدم کنم.من جنگ قلمها را دوست دارم، جنگی که کشته اش فقط نوک قلم باشد و روسیاهی اش برای دفتر سفید .!
امروز بلوچ دارد خویش را مجهز به سلاحی میکند که حق آن بود که گذشتگان ما میکردند اما چون گفته اند در مثلی که سائر روزگاران است"ماهی را هروقت از آب بگیرید تازه است"میشود با تمام کمبودهایش پذیرفت این خیزش فرهنگی را.این پذیرش نه از جانب من است چرا که من خود سایه ای پدید آمده از این خورشیدم بلکه آیندگان چشمشان به ره آورد من وتوست.
امروزه درادبیات بلوچ به همت دوستانی که شاید پنهان شده اند در صفحه وب و یادر گریزناگذیر زمان تن به خفاء داده اند ز تواضع ،واژگانی چون "روشنفکر"تغییر ز اساس"،دگرگونی بافت حاضر"و بلوچ باید نوین باشد"،وارد شده است و این خود موجب سرور و شادی است برای رشد و تعالی آنچه که به حقیقت متروک و مردودمان نموده است!
اما ؛این نباید دچار نسیان کند افکار مارا برآنچه که درگذشتگان روی داده است ،چرا که گذشته خود آئینه عبرت است برای بهتر نمودن و بهتر شدن ،و سخن آنکه دنبال دنیایی آرمانی و سقراطی گشتن،دنیایی که کس از آن نشان نداده است اگر به بی راهه نباشم جهل مطلق و رویایی شیرین چیز دیگری نمیتواند باشد.امروز شاید برگردن من و توست نسل خویش را آگه از جریان رود کنیم اما با برداشتن تمام سنگ ها از کف رود جز کاستن صدای زیبای آب کاری نکرده ایم.
بلوچ ؛که در غنای فرهنگی آن مرزی برایم متصور نیست نباید پسماندخوار ملتی گرددکه حتی برخی ها در نامشان وام دار ملتی دیگرند،کسی نمیتواند منکر شود رشد و تعالی را و اگر شود جز آنکه خود را درحبس نداشته هایش محبوس نموده کاری نکرده است.اما هستند کسانی که برخوردار از عقل و فکر و درک تلاشی بی وقفه برای درآئینه قرار دادن داشته هایش نموده که کشف کند معمای دگرگونی نمودش را.
امروز برتمام اهل قلم است که داشته ها را اصلاح کنند نه نداشته ها را آرزو ،که چه بسا همان چیزی که در دستمان هست خود مقصد ماباشد.
باشدکه مورد خطاب قرار ندهیم خود را که "یار در خانه و ما گرد جهان میگردیم/آب در کوزه و ما تشنه لبان میگردیم.
که آخر اینگونه ابیات را همیشه چنین گفته اند بزرگان که: خود کرده را تدبیر نیست.!
به قلم رحیم.
والبته بسیار موجب دلگرمی من میشود که در ستون نظراتم اسم افرادی به چشم میخوردکه برای بنده بسی مباهات و فخر هست.!
اسم دوستانی چون :
"رازگوی عزیز"که هم شهامتش را دوست دارم و هم قلمش را میستایم،اگر او را "شریعتی" بلوچ ها بنامم سخنی به گزاف نگفته ام!!
"یاسرکرد"دوستی که ندیدمش اما به اندازه دیده هایم میشناسمش اندیشه بلندش را از تفتان به ارث برده است شاید!!
"خانم ناروئی"که آبگینه اش همیشه موجب حیرتم میگرددقلمش روان است و اندیشه اش روان تر!!
"اسلم رئیسی"معلمی که وقتی معلم نبود دیدمش و هم صحبت خوبی برایم بوده واست!!
"رئیسی از فنوج"طبع اش برعکس هوای شهرش گرم و دلچسپ است!!
"مصطفی"وبش را میبینم ومیخوانم وبی خبر از گذر زمان!!
"میربلوچ"که نمیدانم واقعآدر موردم چگونه فکر میکند؟!
و دیگر دوستان که همیشه راهگشای خوبی برایم در بیان اندیشه ام بوده اندو امیدوارم که این لطفشان مستدام باشد!!
جامعه بلوچ ما نیز اگر فراز و فرود ها را نظری حتی اجمالی بیندازد میشود به راحتی فهمیدامروزه ما آن نیستیم که دیروز ها بودیم همه چیز در جریانی سریع و تند رو به گذر و تغییر میباشند شایدکسانی به این روند تغییر، شتاب بیشتر بدهند و گروهی شتاب آن را برای اندکی کند کنند قدر مسلم این است که هرگز نمیتوان جلوی آن را به طور کامل گرفت.
مذهبیون و روشنفکران هیچ ملتی نتوانسته اند به طور صددرصدآرا و عقاید خویش را بر جامعه ای مسلط کنند چرا که همیشه این دو جریان در تقابل مستقیم بوده اند آنچه که باعث بقای هرکدام شده است تعیین مرز و حدود برای خود بوده است به صورتی که اگر یکی از آنها برای مبارزه وارد میدان میشددچار برخورد مستقیم دیگری قرار میگرفت و این شاید برای زمانی حتی طولانی موجب انزوا و گوشه گیری یکی از آنها میشد.
به طبع آنچه که گفته شد طرفدارن هریک از نگرش سنتی و روشنفکری چه بسا اتفاق می افتاد جای خودشان را عوض کنندو این به خاطر مرز شکنی بود که گاها در درون هریک از سازمان ها مذکور روی میداد.
اما در این میان گوی سبقت را کسانی می ربودند که هم از داشته ها سنتی بهره کامل را ببرند و هم ازدستآوردهای روشنفکری در زندگی خود استفاده کنند به این معنا که شکستن و خراب کردن هرآنچه که ما تصور ناکارآمدی از آن داریم نه تنها موجب تعالی و عوض شدن جریان زندگی نمیشود بلکه چه بسا موجب شود دوباره دست به ساختن هرآنچه که نابود کردیم بزنیم.
-به قلم رحیم.
کیف بزرگ سیاه رنگی که بعد خودش گفت رنگش را به خاطرزندگی سیاهش انتخاب کرده روی زانوهایش آویزون بودلبان سرخ ماتیک زده اش نه تنها توجه کسی را جلب نمیکرد بلکه یادشخصیت های خون خوار فیلم ها هالیوودی را درذهن تداعی میکرد،پاره کاغذی را که دردستش مچاله کرده بود را به من داد وازالتماس چشمانش فهمیدم که میخواهد آن را بخوانم.
اسمش مریم بودفامیلیش را هنوز هم با افتخار بلوچی میخوانداما درکنار غرور درحال خاموشش شرمندگی روشن ز عصیان بی فرجامش از برق چشمان گود رفته اش به راحتی قابل دیدن بود.
شرم امانش نمیدادکه برایم بگوید آنچه که میخواست ولی درهمان زمان اندک سفره دلش را برایم گسترانیدومن پی بردم به آنچه که او را آزار میداد.
از خانواده اش پرسیدم گفت:
اما امروز که قصددارم از بحث پیشنم گریزی بزنم به مسجد، نه اتحاد درذهنم نقشی بسته و نه تداعی گر ویژگی هایی که تا کنون از مسجدسراغ دارم، بلکه معنایی ورای آن .!
واین دلیلش نه تنها دیده هایم است ،بلکه تا حدودی احساس ترحم نسبت به مردمی که با دین ریشه به اصول دین میزنند.!
آنگاه که پیامبر دستور ساخت مسجد را دادندهدفش جمع کردن مسلمانان برای رسیدن به اهداف بلند الهی بود جایی را به عنوان مسجد انتخاب کردند تا محلی باشد جهت تجمع و ادغام نظرات مردم به منظور ارتقاء سطح فکری و دینی آنان.
جایی که معمولآمردم خوب می توانستند همدیگر را پیدا کنندواگر مشکلی داشتند درهمان فضای اندک روحانی حل می گشت و کینه ها مبدل به عشق و مهربانی می شد.
اما امروز درگوشه و کنار همین روستاها شاهد برهم خوردن رابطه ها و بیدارشدن کینه های چندین ساله توسط مسجد میشوم.
نظیرش درروستای کوچکی که شاید به زروجمیعتی اندازه ۴۰خانوار را داشته باشدبه نام «بان شیپ»که شاهد ساخت دومسجد با فاصله دویست متر ازهم بودم و دلیلش را آنقدر بی ارزش و مضحک میدانم که گفتنش درهمین صفحه کوچک وب نیز باعث خجلتم میگردد.
یادم است وقتی به این کار نزد کسی که خودش را عالم دینی تصور میکرد اعتراض کردم برسخنم تاخت و فرمودن (فرمودن نقل خودمه زیاد جدی نگیرید) زمینی که درآن مسجد ساخته شود از ازل تعیین شده و ما حق هیچگونه اعتراض را نداریم و اگر لب به ایراد گشاییم به معنی خرده گرفتن به کار خداست.
اما منم که سرم درد میکرد تا کلاه اینگونه آدما روبدست باد بدم با تندی که خاص یک جوان بی توجه به دین و شاید از نظر کسانی مرتد،گفتم اینگونه مساجد حکمشان حکم مسجد ضرار است که باید با لودر خراب شوند.
مسجدی که حکم برادری را ازهم بگسلاندو مردم را چون حیوان به جان هم اندازد همان بهتر که خوابگاه خوکان همان ده باشد تا محل به ظاهر عبادت مردم.
و آنوقت ما هزاران صفحه را سیاه میکنیم تا مثلآ در رساندن مردم به قافله رفته تجدد و روشنفکری حدا گر باشیم اما من به قطع میگوییم تا اینگونه اندیشه های تند و قرون وسطایی درجامعه حکم فرماست نه تنها راه به جایی نمبریم بلکه خودمان را مضحکه عوام میکنیم.درنخست باید اندیشه را عوض کنیم و آنگاه در فرعیاتی چون پوشش زن و.... قدم های استوار و سازنده برداریم.
واین وظیفه قلم بدستانی است که درد را می بینند.
به قلم رحیم
میربلوچ عزیز من هرگز سنگ کشوری را که درآن تنها چیزی که برایش ارزش قائل نمیشود زن است به سینه نمیزنم.
بلکه سخنم دراین مورد همان است که گفتم.
اما بحث من حول محوری درچرخش است که روشن کنیم زنان بلوچ که امروزه کم نیستند خوشبختانه برای بیرون رفتن و عمومآ فعالیت در اجتماع همچون مردان باید با چه پوششی ظاهرشوند و آیا پوشش یا نوع پوشش دخیل است درنوع نگاه به اجتماع؟!!
قصد بنده آشکار کردن آن ایده های نهان است که مشخص کنیم اگربر سرعمل آیند هتاکی به حرمت زن نخواهد بود!!
زن را میشود مقیدبه چهارچوبی نمود که مردها به آن نیاز ندارندیا قبول کنیم زن نیز باید چون مردجایگاهی برای حمل مسولیت های مختلف داشته باشدبدون توجه به زن بودنش؟.
جای تردیدنیست که جامعه اگر مدعی پیمودن کمال بدون وجود و دخالت زن باشدنه تنها کمالی درکار نخواهد بود بلکه تزلزل و هبوط جامعه به دستان همین مردان رقم خواهد خوردهمان گونه که تا کنون زن توانسته است نقش های عمیق و ماندگاری درعرصه های مختلف سیاسی و فرهنگی واجتماعی که مصداقش را بهتراز من میتوانید نام ببریددرطول تاریخ به عهده بگیرد و سربلند بیرون آمده است.
با این وجود نکته درخشان همه این فعالیت ها این بوده که زن،زن ماند.
درهمه فرهنگ ها اگر دقت کنیم آنگاه که زن را برای استقامتش و نقش پررنگی که دراجتماع ایفا میکند با صفتی مانند«شیر زن»می ستایند یعنی زنی که چون شیر است(منظور شیر نر که نماد شجاعت است) متوجه میشویم که حتی درنسبت دادن صفت نیز «زن »را حذف نکرده اندیعنی زن باید باشد به شرطی که با حضورش دراجتماع همچون گربه ای دردستان نااهلان و مردان گرگ صفت رام نباشد که اورا به هر دره ایی سوق دهندوعاقبت چون پوستینی رنگ ورو رفته درجامعه رهایش کنند.
مقام زن را باید حفظ نمود تا شان جامعه حفظ شود.ودراین میان بیشترین وظیفه به نظر بنده به عهده زن میباشد.
ودرآخر «پشت هر مرد موفقی زن موفقی ایستاده است.»
به قلم رحیم
بحث درمحوریت بیرون رفتن زن با چه نوع پوششی بسیار حساسیت برانگیزشده است و گاهآ با معنای روشنفکری به شیوه محض و روشنفکری اسلامی دچار تضاد گردیده است.
نمیدانم چرا آنگاه که قصدپیدا میکنم برای پرسش های دوستان مصداق پیداکنم درنخست خودبخود از صدراسلام برایم نمونه یافت میشود.
شاید دلیلش تسلط اندیشه اسلامی درمن است اما هرچه که میبینم عیبی برایش قائل نمیشوم.
من مذهبی خشک نیستم اما روشنفکری را هم درچهارچوب خود میپسندم.!!
دراین چکامه اندک قصددارم روشنفکری زن را درمعنای امروز با نمونه ای از صدر اسلام تا اندکی بازگشایی نمایم هرچند شاید کاربه جایی نبرم اما قدرمسلم این است که هدف ما نوشتن است حال تاثیر یا درستی آن را دراختیار مخاطبان عزیز میگذارم.
اسم ام المومنین حضرت عایشه صدیقه (رض) برای همه واضح وآشکاراست و تاحدودزیادی از زندگی نامه اش هر فرد مسلمان آگاهی دارد.
زندگی ایشان قرین گشته با بسیار از واقعه هایی چون تهمت ایشان توسط مشرکین و منافقین درسال ششم هجرت(شعبان)و جنگ جمل که از پیش آمدهای برجسته ایشان درزمان حیات بودند.
دونکته را میخواهم اشاره کنم.
واقعه تهمت را همه کم وبیش میدانیدکه دربازگشت از جنگ بنی مصطلق درششم هجری کاروان پیامبربرای استراحت توقف نمودند و حضرت عایشه برای نماز از کاروان دورشدند بعداز بازگشت او متوجه شد که گردنبندخودرا فراموش کردندبرای همین دوباره بازگشتندبرای یافتن گردنبداما کاروان بدون اینکه ازایشان اطلاع گیری نمایند حرکت کردند و الی آخر..
اما رسم براین بود همیشه یک نفر از کاروان با فاصله چندساعته از پشت سرآنها حرکت کند که اگراحیانآ چیزی جا گذاشته میشود اوبا خودش بیارد.
نکته اینجاست زمانی که صحابی پیامبر(صفوان بن معطل سلمی)متوجه شدندام المومنین از کاروان عقب افتادند و وقتی او را مشاهده نمودند، شترش را درجایی خواباند و ام المومنین با حجاب کامل سوار برشترشدند وبه طرف مدینه به راه افتادند.
با توجه به زمان و موقیعت هردو یکی زن پیامبربود که مادرصحابی حساب میامدو یکی صحابی بود که برایمانش شکی نبود اما چرا حضرت عایشه با حجاب کامل که حتی صحابی درنخست ایشان را نشناختندسواربرشترش شد.
انیشتین:"تمدن امروز ،جز چراغ های روشن چیزی نیست"
امروز همه آستین بالا زده اندکه سهمی در روشن نگه داشتن این چراغ ها را داشته باشنداما حالا به چه قیمتی آشکار است.!!
به قلم رحیم
با رازگو جان که اورا ازبهترین میدانم
وبرای نخست با خانم ناروئی.
دروبلاگ عزیزان موضوعی درحال بررسی میباشد که بنده حیف دیدم نظرم را درکامنت بدهم چرا که فضای اندک کامنت این اجازه رو به بنده نمیدهند ازحیث مفصل بودن بحث .
با مراجعه به آدرس وب این عزیزان بارها اظهار شادی و خرسندی مینومدم و به طبع عزیزان زیادی ازطرفداران همیشگی وب آنان هستند که بنده هم یکی از آنها میباشم،اما گاهآ موضوع موردبحث را اندکی به خاطر جریان های روشنفکری میبینم که ضررش اندک نبوده برتمام جوامع بشری.
یاسر جان نخست ازموضوع شما شروع میکنم دررابطه با چادرمشکی و پوشیدن لباس رنگی که به قول شما نشان دهنده فرهنگ و هنربلوچی است.وهست.
هیچ جای تردید نیست که باید فرهنگ بلوچی و هنرش را حفظ نموداما اگر حفظ این فرهنگ به معنای نمایش آن دربرابردیدگان عموم باشد نه آیا هیچ کمکی برای فرهنگ نخواهد نمودوبلکه باید بعدازگذشت چنددهه باید دادملت بافرهنگ دربیاد که این چیزی نیست که ما درراهش تبلیغ نمودیم چرا که مدگرایی و جریان به اصطلاح اصلاح مدقدیم همه چیزرا درمحرض دگرگونی میبیندوبیشک همو هم درراه تغییر فرهنگی که امروز من وشما و خیلی ها مدعی داعیه دار بودنش هستیم قدم پیش میگذارد؟!!
اگرچه به گمان ما بسیار جفارفته برزنان قوم بلوچ که مجبورش کردنددرسیاه چادرها بمانندحال چه کسانی نقش داشتندفرقی ندارداز ملای افغان گرفته تا تحصیل کردگان دیوبنداما گاهی یا با بیانصافی برموضوع نگریسته میشود یابه راحتی از روی تنفر یا عدم علاقه ازناثیرش غافل میشیم.
انان زمان که زنان بلوچ قادربودندبا لباس آینه دارش،با دوخت های زیبا همراه با نقش های روشن و جذاب بیرون بروندفکرنمی کنیدآقای کردعزیز امروز زمانش دیگرسپری شده؟
یادم هست پدربزرگم همیشه میگفت روزگاری مردم ده همراه بازنان بالغ شبها درکوه ودشت میماندند بدون آوازی که فردا بلند شودفلانی ناموسش به تاراج رفت.
اما امروز چی ؟؟
میتوان زن را با لباس روشن و رنگی همراه با دوخت های براق دربازار رها کرد؟؟
درمیان هزاران هرزه که به کمین نشسته اندتا شایدبتوانندناموسی را به خاک سیاه بنشانندامروز دیگر زمانش نیست .اگرچه بنده خودمعتقدم گذرزمان همه چیزرا به سمتی سوق میدهد که امروز ما در مخالفت یا موافقت بودن با آن قلم میزنیم؛اما اگر ما مسببش باشیم وهمان گندبالا آمد که امروز دراکثر که نه درهمه جوامع بالا آمده آیا مجال عذرخواهی هست؟؟
درحالی که امروز جوامع متمدن با نظریه های روانشناسی امثال فروید و مارکس و... دیگران به سمتی رفتندکه بعد ازگذرسالها باید ملیاردها دلار صرف شودتا اشتباه آنان جبران گردداما آیا میشود ثروت نسلی را که سوخت وتباه شدبا عذرخواهی جبران کرد؟
اگر ما بلوچها امروز اصرار داریم همان تجربه ها را لمس کنیم ولو اینکه افتادن در همان منجلابی باشد که دیگران درآن افتادندوهرچه دست وپاه بزنندبیشتر فرومیروندچه نصیب ماشده؟؟
خانم ناروئی وهمثالشان که گلچین شده ازمیان زنان بلوچ هستند تضمین خواهند دادکه با اندختن چادرهای سیاه و ورودزنان با پوششی که خاص منزل است هیچ اتفاق سوِءیی که فردا باید برای جبرانش سطح و فضایی بالا تراز یک یا چند وب که امروز دراختیار ماست نیاز نداشته باشد؟!!
زمانی که فرانسه با تلاش ماهانه و سالانه در الجزایر نتوانست مردمش را مستمره خویش کندوخودرا مستحیل دید و به فکر چاره اندیشی شدیکی ازجامعه شناسانش راهی کاربردی پیشنهادداد."نقطه ضعف مردم مسلمان چادرهای آنان هست هرگاه که توانستی چادررا ازآنان بگیریدآنگاه قادرخواهیدبودکه برآنها حکمرانی کنیدتازمانی که چادردارندسلاحی با خودحمل میکنند که هیچ توانی دربرابرش نداریم"آنگاه که چادرها برافتاد حکم برمردم الجزایر روان گشت یابه قول علامه اقبال لاهوری "برافتادن هرچادراز هرزن الجزایری به منزله سقوط ستونی از ستون اسلام شد"
بحث من هم اسلام نیست اما جناب کردبا چه ضمانتی سخن میگوئیداگرامروززنان بلوچ چادرسیاه را کناربیاندازندفردا خواهان روسری و بعدازآن خواستار عریانی مو و ... نباشند؟؟!
رازگو را شخصی روشنفکر میبینم اما گاهآ سخنش را نسبت به موضوعش درحالتی دوگانه میبینم.
نه بدرستی مشخص میکندکه دنبال تغییرصرف وکلی است ونه به صورت شفاف سخن میگوید طرفدارکدام ایده یا قسمت ترازو است.
ازملاها به تندی سخن میگوید ولی از بافت کوهی اندکی نرمش به خرج میدهد.
سخن زیاددارم که مجال گفتنش لااقل درحال حاضر برایم مقدورنیست.
ودرآینده به آن خواهم پرداخت.
ضمیضه مطلبم را درادامه نیز بخوانید.
(؟)
اين سرزمين را در زمان ساسانيان "كوسون" مىگفتند، اما قديمىترين نام آن همان "ماكا" يا "مكه" است كه "هرودوت" نيز آن را مكيا يا ميكيان خوانده است. اين نامها تا پيش از ظهور اسلام، ميان مردم محل معمول بوده است؛ زيرا در قرن اول هجرى كه اعراب بر اين سرزمين دست يافتند؛ نام آن "مكران" بوده است و جغرافى نويسان اسلامى نيز آن را با همين املاءِ ضبط كردهاند.
"حمدالله مستوفى"، مؤلف كتاب "نزهةالقلوب" مىنويسد: «مكران، مملكتى بزرگ است از اقليم دوم، وسعتش دوازده مرحله، دارالملكش فنزبور، طولش از جزايرخالدات3 صبح و عرض آن از خط استوا، كه هوايش گرم است و آبش از رود و ديگر بلاد بزرگش تيز و منصوره و فهل فهره و زراعات و عمارات بسيار و قرى بيشمار دارد.»
"ابوالفداء"، مؤلف "تقويم البلدان" نيز درباره بلوچستان مىنويسد: «مكران، بر دهانة درياى فارس در جانب شرقى واقع شده و قصبه آن "تيز" است و آن در موضعى است در طول 79 درجه و عرض 24 درجه و 45 دقيقه، طول آن صبح و عرض آن كدمه است.»
"استاد بارتولد"، در وجه نامگذارى بلوچستان مىنويسد: «از قرارمعلوم آرينها، منطقه ساحلى را بعد از كرمان تصرف كردهاند و ظاهراً اين ولايت، نام يونانى خود، گدروسيا- گدروزيا6 را از نام آن شعبه از ملت ايران كه هرودت "دروسياپوى" ناميده، گرفته است. اسم كنونى ولايت - كه "مكران" است - اسمى نيست كه قومى از اقوام "آرين"، روى اين خطه گذاشته باشد، به عقيده علماء، كلمه "مكران" مشتق از نام يك قوم "دراوى" است كه يونانيها "ماكاى" يا "موكاى" مىگفتند و دركتيبههاى ميخى "ماكا" و "ماسيا"، خوانده مىشود. در كتاب "بيزانسى" - كه از جغرافيانويسان يونان است - اسم ولايت به شكل "ماكاره نه" ديده مىشود.»
به عقيده "هولديچ"، جهانگرد انگليسى، "مكران" مركب از دو واژه فارسى "ماهى" و "خواران" يعنى ماهيخواران است كه بر اثر كثرت استعمال تبديل به "مكران" شده است.
سايكس مىنويسد: «در ايام [سلطنت] اسكندر كبير، "مكران" را به واسطه قرب جوار دريا، "ايكتيوفاجى" يا ماهيخواران و ناحيه مشرف به داخله كشور را "گدروسيا" مىناميدند»
يونانيان به بلوچستان "اراباه" نيز مىگفتند، زيرا "نئارك"، دريا سالار اسكندر مقدونى - كه به سال 336 قبل از ميلاد با كشتيهاى تحت فرماندهى خود از مصب "رود سند" گذشته و به سواحل "مكران" و "تنگه هرمز" رسيده است - مىگويد: «اوايل آبانماه (مطابق با دوم اكتبر 336 قبل از ميلاد مسيح، مصادف با سال يازدهم سلطنت اسكندر سفر تاريخى خود را شروع كرديم. اوايل آذرماه همان سال به سواحل "اراباه" (نام يونانى بلوچستان) رسيديم.»
برخى بر اين باورند كه در گذشتههاى بسيار دور در سرزمين بلوچستان باتلاق وجود داشته است و "ارانيا" يا "ايرنيا" در زبان "سانسكريت" به معنى "باتلاق" است و از تركيب اين واژه با "مكه" تلفظى پديده آمده كه به مروز زمان [به] مكران "سرزمين باتلاقها" [ اطلاق] شده است.
در حوالى "سند"، "مكران" را با كاف مفتوح تلفظ مىكنند، از اين رو مىتوان گفت كه "مكران" مركب از دو كلمة "ران" (باتلاق) و "مكا"، است.
به هرحال قرنها سرزمين كنونى بلوچستان، "مكران" ناميده مىشده است جهانگردان عرب نيز به نام "مكران" يا "مكوران" از اين منطقه ياد كردهاند.


معمولآدر اوایل پاییز شکوفه میدهند وبنده به علت نداشتن عکس ازآنها قادر به ضمیمه کردن آن به مطلبم نیستم دراولین فرصت عکس ها رانیز میگذارم .
واما مردم برای توجیه اینکه چه کسانی این را کاشته اند متوسل به اعتقاد مذهبی شده اند و براین باورند که شیطان کسی بوده که این درختان را کاشته است ودراین باره داستانی نقل میکنندکه خواندنش خالی از لطف نیست.
.در اعتقادات مذهبی مردم چنین است که در روزگاران قدیم یکی از اصحاب رسول (ص)در این منطقه عبور میکرد که متوجه کشاورزی شد که در حال کاشت نهال هایی است طبق سنت پاک رسول(ص) اصحاب به آن کشاورز سلام کرد ولی کشاورز بدون توجه به سلام آن اصحاب به کاشت نهال مشغول بود در اول صحابی گمان کرد که شاید سلام را نشنیده باشد و دوباره سلام کرد این بار نیز جوابی نشنید وبار سوم سلامش را تکرار نمود باز آن مرد سکوت کرده بود این بار متوجه شد که این کسی که در حال کشاورزی است کسی نیست جز شیطان لعین پس فرمود:" درختانی که میکاری شکوفه بدهند ولی هرگز میوه ی آن را نبینی" و چنان شد که این درختان هرساله شکوفه های زیبایی میدهند اما هرگز کسی میوه آن را ندیده است.
(ساربوک)
اولین روز دبستان بازگرد
کودکیها شاد و خندان بازگرد
بازگرد ای خاطرات کودکی
بر سوار اسب های چوبکی
خاطرات کودکی زیبا ترند
یادگاران کهن مانا ترند
درسهای سال اول ساده بود
آب را بابا به سارا داده بود
درس پند آموز روباه و خروس
روبه مکار و دزد چاپلوس
کاکلی گنجشککی باهوش بود
فیل نادانی برایش موش بود
روز مهمانی کوکب خانم است
سفره پر از بوی نان گندم است
با وجود سوز و سرمای شدید
ریز علی پیراهن از تن می درید
تا درون نیمکت جا می شدیم
ما پر از تصمیم کبرا می شدیم
پاک کن هایی ز پاکی داشتیم
یک تراش سرخ لاکی داشتیم
کیفمان چفتی به رنگ زرد داشت
دوشمان از حلقه هایش درد داشت
گرمی دستانمان از آه بود
برگ دفترهامان به رنگ کاه بود
مانده در گوشم صدایی چون تگرگ
خش خش جاروی بابا روی برگ
همکلاسی های من یادم کنید
باز هم در کوچه فریادم کنید
همکلاسی های درس و رنج و کار
بچه های جامه های وصله دار
کاش هرگز زنگ تفریحی نبود
جمع بودن بود و تفریقی نبود
کاش می شد باز کوچک میشدیم
لااقل یک روز کودک میشدیم
یاد آن آموزگار ساده پوش
یاد آن گچها که بودش روی دوش
ای معلم نام و هم یادت به خیر
یاد درس آب و بابایت به خیر
ای دبستانی ترین احساس من
باز گرد این مشق ها را خط بزن
![]()
![]()
![]()
![]()
.