تبليغاتX
نسیم ساربوک(جوان ساربوک)

نسیم ساربوک(جوان ساربوک)

بت ها شکستنی بودند و باورها ماندگار چه ساده بود ابراهیم!!

درغم برادر عزیزم

بسته گردد راه جولان گردش افلاک را/ گر زمین واپس دهد آسودگان خاک را.
 
 
+ نوشته شده در  جمعه 29 اردیبهشت1391ساعت 0:2  توسط رحیم   | 

دوائر الخوف

  • چندی پیش برای کار عملی در کلاس مامور ترجمه قسمت هایی از کتابی شدم که وقتی تمام کردم بی نظیر بافتمش کتابی با عنوان"دوائر الخوف"  اثر برجسته اندیشمند عرب "نصرحامدابوزید" که به خاطر همین کتاب حکم ارتداد دریافت کرد و به ناچار از زنش جدا شد این کتاب را به همسرش "ابتهال یونس" تقدیم کرده است. کتابی حول محور"حقوق المراهٌ فی الاسلام"(حقوق زن در اسلام).
  •  
  • آنچه را که بنده با همکاری دوست عزیزم "امیر سواری"توانستم ترجمه کنم در اختیار دوستان قرار می دهم شاید شما نیز آن را مفید بیابید.وشاید دوستان بخواهند این کتاب را داشته باشند و آن را مطالعه کنند.
  • البته قبل از آن از ترجمه غیر حرفه ای خودم عذرمیخوام و این به این علت است که بنده رشته ام عربی نیست.
  •                                              حقوق زن در اسلام
  •  
  •  
  • انچه که واضح است این است که پیشوای بزرگ موضح مخالفان را با تکیه بر دلیل های سنتی که تمییز بین مرد و زن بر اساس طبیعی می باشد را می سازد .در گفت وگو با او،حضرت شیخ امام اکبر شروع به بیان کردن عدم وجود متن در قران یا سنت که بین زن و رسیدن به سکو وجایگاه قضاوت مانع بشود،وجود ندارد واین کلام واضح و کافی است.اما شیخ گریزی به بیان کردن مشکلات این کار وموانع سنت ها که به زن اجازه نمی دهد با شایستگی کار دادستانی را انجام دهد،می کند.و هنگامی که محور های گزارش را می پرسیم می بینیم که این یک راُی شخصی از شیخ الازهر است.و از شرع گرفته نشده است،شیخ زود جواب داد :اما آن بر اساس قواعد فهمی واصولی  برگرفته از این شکل گرفته است.این طور بود که حضرت شیخ با دست چپ آنچه که با دست راست داده بود گرفت.ونتیجه نهایی این است که خطاب روشنگری در چاه توجیه های سنت ها یا توجیه های شرعی تحریف های ذکور(مردوزن) را می پوشاند،افتاده است.تقالید وسنت ها معمولا  و طبق عادت اسمی را میگیرند که با ان زیبا شوند واین اسم تمدن است که به یک دغدغه و تصور فهمی از زمان شکست یزرگ تبدیل شد.وبا رشد جریان"اسلام سیاسی"تمدن شکل یک شرعیت را گرفت و شریعت با دین یکی شد.                                                                                                                  
  • ب:اصطلاح شریعت بین  فقه و دین                                     
  • اکثر محققان بین مفهوم کلمه"شریعت" و مفهوم"فقه"تفاوت قائلند.براین اساس که شریعت اشاره به قواعد و اصول کلی که از طرف خدا به آن وحی شده را ذکر می کننددر حالی فقه اجتهاد های بشری از دانشمندان مسلمان در زمان ها و مکان های مختلف  در اصول بر حوادث فعلی را به  اجرا در می آورد.واین یک تشخیص و تمییز دقیق می باشدو از لحاظ شکل در ساختار ان هیچ ابهامی ندارد.فقط مشکل اصلی در معیارهای تطبیق و اجرا در بررسی مسئله به وسیله آن می باشد.از ان جا که استشهاد طبق معمول با آراء فهمی سابق همان طورکه در مثال هایی که در گذشته آنها را بررسی کردیم،صورت می پذیرد.زمانی که پرسشگری درمورد روند(قواعد و اصول کلی)پرسشی کند که مفهوم "شریعت" را می رساند،اشاره به مفهوم "هدف های کلی "می شود.هرچند که آن هدف ها چیزی جز استنباط های علمای اصول فقه به ویژه"ابو احمد غزالی"و"ابو اسحاق الشاطبی"نیست.به عبارت دیگر مفهوم شریعت را می یابیم که اشاره به سطح تطبیق به تحویل ها واستنباط های بشری میکند.                                                  
  • شاید دلیل التباس و مبهم بودن مفهوم شریعت یا اصطلاح شریعت است که واضح نیست.زیرا که فرصتی برای بررسی آزادو کامل برای معرفی دقیق آن داده نشد.به همین دلیل باعث شد در درون مردم این اعتقاد به وجود آید که اسلام"عقیده وشریعت"است.یعنی اسلام از دو بخش تشکیل شده است که می توان این دو بخش را از هم جدا کردهرچند که مکمل باشند.                                 
  • بخش اول:عقیده می باشد که در ایمان به خدا (الواحد الاحد)و ملائک،کتب و فرستادگان او،ودر روز آخرت(قیاس،حساب،بهشت وجهنم)ودر قدرو خیر وشرً آن نمود پیدامیکندو بخش دیگر مکمل برای عقیده می باشد،زیرا از آن نشاَت گرفته و آن شریعت می باشد.همان گونه در مجموعه امر و نهی که رفتار فردی و اجتماعی را شکل میدهد و همان گونه تمام مومنان با افراد دیگر را میسازد.چه در درون یک جامعه واحد باشد(همان طور که جامعه یثرب  که یهود و مشرکین را با مسلمانان پیوند می داد)یا اینکه بین جامعه ای مسلمان و غیر مسلمان باشد.این همان فهم و اعتقادی است که بین مسلمانان عوام و علمای آنان می باشد.واین اعتقادی است که غیرقابل بررسی و پرس و جو می باشدزیرا در نظر اکثریت مطلق از اعتقاد ایمانی است که هرکس بخواهد در مورد ان بررسی داشته باشد ضربه ای به عقیده و ایمان او وارد می شود و سبب خروج او از زمره مسلمانان خواهد شد.                                
  • اعتقاد فکری هرچه باشد تا زمانی که با ایمان دینی داخل نفس انسان التباس نداشته باشد مشکلی وجود نداردولی آنچه که در نیمه قرن بیستم اتفاق افتاد این بود که اعتقاد به وجود شریعت نه فقط به معنی قوانین و شریع های معروف در جامعه جدید بود بلکه با آن از لحاظ "فٌدیه"(بخشش)و از لحاظ شایستگی بالاتر از آن بود که منجر به آشفتگی مفهوم شود،با عاطفه ایمان دینی در آمیزد.پس فکر و اندشه به یک عقیده دینی تبدیل شد و شریعت به این مفهوم به وجه دیگری برای عقیده بدل شدواسلام جز با بودن این دو کامل نمیشود.از اینجا بود که اجرای شریعت به یک خواسته مهم تبدیل شد زیرا که بدون ان جامعه مسلمان صفت"اسلامی بودن" را از دست داده وتبدیل به جامعه جاهلی می شود.این همان موضوعی است که "ابوالاعلی مودودی"در سیاق جدال سیاسی مذهبی در هند هنگام استقلال خود،مشخص نموده است که منجر به تلاش مسلمانان هندی برای جدایی و ایجاد دولت خود که پاکستان باشد،شد. واندیشمند مصری"سید قطب"این اندیشه  را به سرعت گرفت و آن را در جهان اسلام با سختاری مشابه گسترش داد. و ان درگیری و جدال "اخوان مسلمین"در مصر با جنبش"افسران آزاد"در مورد تقسیم شدن قدرت سیاسی بعد از پیروز شدن جنبش  در اخراج پادشاه  و منحل شدن تمام احزاب سیاسی  به استثناء"اخوان مسلمین" و خودمختاری بود.این بود که عقیده به اسلام کافی نمی باشد وشریعت به یک اصل جوهری از اصول دینی شد.اما این ارتباط محکمی که از شریعت یا بهتر از قوانین فقهی ،عقیده و دینی ساخت از اندیشه های مودودی نبوهرچند که مودودی کسی بود که به آن صیاغ متداولی داد که اکنون در خطبه های دینی معتدل و افراطی به شکل یکسان می باشد.منشاَ این فهم در حقیقت ارتباط بین مفهوم خلافت سیاسی و بین دین می باشد و این ارتباط که در ساختار وچگونگی بررسی که در جهان اسلام اتفاق افتاد.بعدازاین که کمال گرایان ترک در پایان ربع اول قرن بیستم با جدایی بین سلطنت و خلافت سپس اقدام به برداشتن منصب خلافت به صورت کامل کردند.دررشته حوادث این بررسی طمع های سیاسی برای رسیدن به منصب و پست که خالی بود جنگ های فکری  بین تائید کنندگان این تصمیم(طرح) مثل علی عبدالرزاق صاحب کتاب "الاسلام و اصول الحکم" و بین مخالفان آن درراَس آنها محمد رشید رضا صاحب کتاب "الخلافه و الامامه الکبری"اتفاق افتاد.از طرفی موسس الازهر در همسو بودن با "ملک فواد" در ارتقای قدرت دادگاهی برای بازجویی ضد"علی عبدالرزاق"وکتاب او صورت گرفت و به این مرد حکم کفر تعلق گرفت.ونه تنها از منصب خود کنار گذاشته شدبلکه از القاب علمی نیز محروم شدو از او مدرک بین المللی گرفته شد.در این سلسله حوادث بود که مفهوم"دولت دینی"چه بسا برای اولین بار در تاریخ اندیشه اسلامی نمایان شد واین مفهوم که همچنان کانون جدال اندیشه از زمان تاسیس"حسن البنا"دانش آموز رشیدرضابرای گروه اخوان المسلمین در مصر1928 را به تصویر می کشد.                                                                                                                                                   
  • و به خاطر بازکردن موضوع بررسی بسته شده در مورد مفهوم شریعت  و رابطه آن با دین اسلام واجب است که به موضوعی برگردیم که کار اصلی آنها بررسی الفاظ و عبارت هاست و موضوع و زمینه قبلی مفاهیم واصطلاحاتی بود که جدال های تاریخی –اجتماعی سیاسی- وتعبیر های فکری و فرهنگی وآن چه که می توانست راهنمای باشد دارا بود.وشاید با همین برگشت تحلیلی بعضی از ریشه های آمیختگی که خطبه های دینی امروز از آن رنج می برد را کشف کند و قران کریم همیشه مجالی می باشد برای انتشار تمام چیزهایی که یک مجموعه  یا بهتر بگوییم مجموعه اندیشه های اسلامی از طریق انواع تفسیر و تاَویل که مفاهیم واصطلاحات را ایجاد کرده است.                                                                                                                                    
  • کلمه "شرع"در قران کریم فقط پنج بار آمده است.یک بار با صیغه وصف و به شکل حال "شرعاٌ"وصفی برای ظهور دو مار روز شنبه برای بنی اسرائیل.(الاعراف:163) و یک باربه شکل مصدر و در موضع مفعول"شریعه"و یک باربه شکل متداول امروزی آن یعنی "شریعهٌ".علاوه براین این کلمه دو بار با صیغه "فعل"آمده و معنا در هر دو حالت همان اظهار دین است.بعد از این که پنهان و نا مفهوم بود،به خدا قسم اوست که:"شرع لکم من الدین".                                                                                       
  •                  

ادامه مطلب
+ نوشته شده در  جمعه 22 اردیبهشت1391ساعت 20:33  توسط رحیم   | 

آرامش یا قدرت(برای زن ومرد)

هیچ شکی نیست که انسان بدون توجه به جنسیت آن دنبال ایده هایی جهت زندگی بهتر میباشد.

اینکه در رندگی خویش برجسته به نظر آیند و همه تا حدممکن آنها را بشناسند و حتی برای آنها سر و دست بشکنند،خواهشی که تنها در میان این موجود دوپا قابل دیدن است.

انسان تابع شرایط میشود چون گروهی دیگر این شرایط را  عمداَ یا سهواَ به وجودآورده اند.

این پست بنده برای جواب به یکی از دوستان آماده شده است (دس گوهاران)امید است که مفید واقع شود.

بله زن نیز چون مرد دنبال شهرت و قدرت بلامنازع است.او نیز به دنبال هرآنچه که نامش را جاودان میکند تلاش و کوشش میکند وشاید در جوامعی حال به هردلیلی توانسته باشند جلو این خیزش را بگیرند اما تاریخ مملو است از اینگونه زنان تاریخ ساز و جای هیچ نوع انکاری وجود ندارد.

اما همان تاریخ به ما نشان میدهد که همیشه پرچم داران در حوزه قدرت مرد ها بوده اند چرا که مرد بدنبال قدرت تحت هرنوع شرایطی است حتی اگر بنا باشد تمام عمر خویش را در سوراخ و سمجی بگذراند همین برایش کافی است که به عنوان یک رهبر و لیدر در جامعه ای قبولش کنند اما زن به گونه ای آفریده شده است که ملاک اصلی اش آرامش و خرسندی به حساب میایید.

و این خود برای دختران امروز به عنوان معضلی دیده میشودکه پسر قادر است تنها با یک جمله کوتاه"من به آرامشت می رسانم"او را از کانون گرم خانواده بیرون میکشد.خانواده ای که اغلب به دخترانشان هم قدرت داده اند و هم ثروت.

اما زن تمام آنچه که دارد برای آرمش خود فدا میکند.این درحالی است که مرد به هیچ عنوان اینگونه فداکاری در وجودش دیده نشده است.مرد هرگز موقیعت خودش را برای آرامش ازدست نمیدهد.

اوهرگز از قدرتی که دارد به نفع آرامشش دست برنمیدارد نگاهی کوتاه به همین انقلاب های اخیر اگر بیاندازیم خود مثالی روشن برای گفته های بنده است.

مرد تنها در ذهنش سلطه گری نقش بسته و این ذهنیت حاصل هزاران سال است که اورا اینگونه در برابر قدرت مندی زنان ناخرسند میدارد و اگر انصاف را قاضی قرار دهیم تاکنون بیشتر از زنان توانسته است در این میدان پیروز باشد.

ایمان آوردن بلقیس به حضرت سلیمان و حمله نکردن محمودغزنوی به ولایتی در هند به خاطر حاکمیت آن توسط یک زن نمونه هایی از تقابل قدرت و آرامش بین زن و مرد است.

زن آنگاه که آرمشش توسط قدرتش به خطرمیافتاد قدرت را رها میکرد و گوشه ای بدنبال آرماش میگشت.

این است تفاوت اصلی زن با مرد.

به قلم رحیم.

+ نوشته شده در  دوشنبه 11 اردیبهشت1391ساعت 13:8  توسط رحیم   | 

زنان و مردان

با وجود تفاوت های بسیار زیاد جنسی بین زن و مرد رابطه بین آن ها عملی است.بیشتر امتیاز دراین رابطه متعلق به زن است ،چون او مهارت تنظیم رابطه و اداره خانواده را دارد.زن انگیزه ها و معانی پشت رفتار را حس میکندو در نتیجه با دانستن عواقب آن ها برای جلوگیری از مشکلات بعدی آن ها را پیشگیری می کند.اگر همه کشورها رهبر زن داشتندهمین حس زنانه زندگی را برای انسان ها آسان تر میکرد.مرد برای شکار و دنبال غذا گشتن و راه برگشت را یافتن و زاد و ولد ساخته شده است و بس.

روابط زن و مرد زمانی دچار مشکل میشود که نمی توانندتفاوت ها ی بیولوژیکی یکدیگر را درک کنندو هرکدام سعی داردکه دیگری را مطابق رفتار و میل خود بسنجد.بیشترین تنش ها در ارتباط زن ومرد از این اعتقاد برمی خیزد که زن و مرد یکسانند و سلیقه ها و نیازها و خواسته های یکسانی دارند.

امروزه برای نخستین بار در تاریخ بشری در جوامع غربی پسر و دختر یکسان آموزش داده میشوند و به آنها می آموزند که با هم برابر و همسان اند و هردو به یک اندازه توانا هستند.وقتی آنها بزرگ می شوند و ازدواج میکنند ناگهان یک روز صبح از خواب برمی خیزند و پی می برند که در همه چیز با هم فرق دارند.درشکل و در نوع.جای تعجبی نیست که وضیعت ازدواج و خانواده جوانان اینگونه شکل فاجعه باری گرفته است.

هر نوع تفکری که اصرار در برابری و یگانگی جنسی می کند خطرناک است،چون چنین فرضیه ای رفتار یگانه از مرد و رنی میطلبد دارای سازمان مغزی کاملا متفاوتند.گاهی درک این مساله دشورا است که چرا طبیعت باید زن و مرد را چنین متفاوت از یکدیگر بسازد.اما شایدسازگار نبودن محیط فعلی ما با بیولوژی ماست که باعث می شود مساله چنین به نظر رسد.!

خبر خوب این است که وقتی ریشه این تفاوت ها درک شود نه تنها زندگی با آن ها برای انسان راحت میشود بلکه می توان آن ها را پذیرفت و قبول کرد و در مواردی چه بسا آنها قابل تحسین نیز میشوند.

مرد به دنبال قدرت ،مقام و رابطه جنسی است.زن تشنه ارتباط،آرامش و عشق.اگر کسی از این تفاوت ها ناراحت باشد درست مانند کسی است که از باریدن باران ناراخت باشد.اگر کسی واقیعت باران را بپذیرد میتواند با حمل چتر و پوشیدن بارانی با آن کنار بیاید و برایش مشکل ساز جلوه نکند. به همین سیاق درک تفاوت های هر طرف این امکان را به آنها میدهد تا با شناسای هر کدام از بروز مشکلات جلوگیری کرد.

دانشمندان روز به روز شواهد مستحکم تری را ارائه میدهند که مواد شمیایی بیولوژیک درون رحم به طورمستقیم مغز مارا میسازند و اولویت ما را تعیین می کنند.

{زنان و مردان برابرند؟اصلا چنین نیست./آلن و باربارا پیز}

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 7 اردیبهشت1391ساعت 0:1  توسط رحیم   | 

جهان بینی بلوچ

از دیرباز انسان ها برای توجیه آنچه که گریبان گیرآن بودند،چه مشکلات درونی وچه رخ دادهای محیطی متوسل به جهان بینی های خاص میشدند.

که دراین میان سه جهان بینی موردمطالعه است:

جهان بینی اسطوره ای:این نوع جهان بینی درونی ترین و انسانی ترین جهان بینی در بین انسان بوده و دیرپاترین آن است.به طوری که هنوزنیز انسان ها در توجیه بسیاری از آداب جاری در زندگی به آن متوسل میشوند.

جهان بینی فلسفی:جهان شناسى فلسفى پاسخگويى به همه آن مسائلى است كه جهان را در كلّ خود مشخّص مى‏كند، قيافه و چهره جهان را مى‏نماياند و اركان و پايه‏هاى ايدئولوژى انسان را استوار مى‏سازد يا از بيخ و بن ويران مى‏نمايد(مطهری/جهان بینی فلسفی)

جهان بینی علمی:که برونی ترین و کارآمدترین جهان بینی است و از وقتی روی کارآمد دیگر جهان بینی ها {اسطوره ای و فلسفی} به تاریخ پیوستند.

جامعه بلوچستان به علت وضع حاکم برآن، بیشترین استفاده را از جهان بینی اسطوره ای نموده است .چیزی که هنوز ما با ان سر وکار داریم و درواقع در خیلی از موارد شده است جزء لاینفک زندگی ما ها.

به طوری که حتی امروز دست آوردهای علمی را نیز انکار میکنیم و رخدادهایی را که میشود برآن توجیه علمی کرد با وسیله همان جهان بینی اسطوره ای بررسی و قائل به آن میشویم.

نمونه اش:زمانی که خسوف(ماه گرفتگی)رخ میدهد چه بسا شنیده ام که این باعث گناهی هست که ماه مرتکب آن شده است و خدا سعی در تنبیه آن دارد.وما به هبچ عنوان نمتوانیم خلاف آن را ثابت کنیم.

جامعه بلوچستان نتوانسته است برای جهان بینی فلسفی بستری بسازد برای همین میشود گفت که ما در بلوچستان اینگونه جهان بینی را نداشته ایم.

اما جهان بینی علمی که جهان را به صورت یک دهکده جهانی تصور میکند و دست آوردهای خودش را بدون توجه مکان  به همه جوامع عرضه میکندبلوچستان را نیز تحت تاثیر قرار داده است و میشودگفت دیری نمی پاید که اندیشمندان بزرگی نیز از این خطه نظریه های علمی خویش را تقدیم جوامع بشری  نمایند.

اما چیزی که هنوز در جامعه بلوچستان به قوت خویش باقی است،قدرت جهان بینی و نگرش اسطوره ای به خیلی پدیده ها است که این از طرفی موجب حفط ارزش های بکر انسانی میشود و از طرفی جامعه را در یکنواختی و رکود نگاه میدارد.

(به قلم رحیم)

+ نوشته شده در  چهارشنبه 6 اردیبهشت1391ساعت 2:5  توسط رحیم   | 

تفاوتهای کشورها

 

تفاوت قدمت آنها نیست.

زیرا برای مثال کشور مصر بیش از 3000 سال تاریخ مکتوب دارد ولی توسعه نیافته است!

اما کشورهای جدیدی مثل کانادا، نیوزیلند و استرالیا که 150 سال پیش وضغیت قابل توجهی نداشتند اکنون کشورهایی توسعه یافته و ثروتمند هستند. تفاوت میزان رفاه در کشورها در میزان منابع طبیعی قابل دست آوری آنها هم نیست.

ژاپن کشوری است که سرزمین محدودی دارد که 80 درصد آن کوه هایی است که مناسب کشاورزی و دامداری نیست اما دومین اقتصاد قدرتمند جهان پس از آمریکا را دارد. این کشور مانند یک کارخانه پهناور و شناوری میباشد که مواد خام را از همه جهان وارد کرده و بصورت محصولات پیشرفته صادر میکند.

مثال بعدی سویس است. کشوری که اصلاً کاکائو در آن به عمل نمی آید اما بهترین شکلاتهای جهان را تولید و صادر میکند. در سرزمین کوچک و سرد سویس که تنها در چهار ماه سال میتوان کشاورزی و دامداری انجام داد، بهترین لبنیات (پنیر) دنیا تولید میشود.

سویس کشوری است که به امنیت، نظم و سختکوشی مشهور است و به همین خاطر به گاو صندوق دنیا مشهور شده است (بانک های سویس).افراد عالیرتبه ای که از کشورهای توسعه یافته با همپایان خود در کشورهای توسعه نیافته یا نیمه توسعه نیافته برخورد دارند برای ما مشخص میکنند که

سطح هوش و فهم نیز تفاوت قابل توجهی در این میان ندارد. نژاد و رنگ پوست نیز مهم نیستند

زیرا مهاجرانی که در کشور خود تنبل شناخته میشوند در کشورهای اروپایی به نیروهای مولد و گاها اثرگذاردرسطح جهانی تبدیل میشوند.

پس تفاوت در چیست؟

تفاوت در رفتارهایی است که در طول سالها فرهنگ و دانش نام گرفته است.

پس برای ساخت جامعه توسعه یافته درگام اول نه کارخانه نیاز است و نه سرمایه کلان اقتصادی کافیست جهشی برای فرهنگ سازی شود بدنبال آنها هرآن چیزی که برایمان ایده ال است خواهد آمد.

واین نه تنها باید از مجرای قانون و حمایت دولت باشد بلکه تمام قشر مردم نیزباید به یک نسبت آموزش داده شوند.

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 21 فروردین1391ساعت 18:27  توسط رحیم   | 

زن از نگاه من!

پیاده از کنارت گذشتم ، گفتی :

 ” قیمتت چنده خوشگله ؟

 ” سواره از کنارت گذشتم گفتی : ” برو... پشت ماشین لباسشویی بنشین !“

 در صف نان ، نوبتم را گرفتی چون صدایت بلندتر بود

 در صف فروشگاه نوبتم را گرفتی چون قدت بلندتر بود

 زیرباران منتظر تاکسی بودم ، مرا هل دادی و خودت سوار شدی

 در تاکسی خودت را به خواب زدی تا سر هر پیچ وزنت را بیندازی روی من

 در اتوبوس خودت را به خواب زدی تا مجبور نشوی جایت را به من تعارف کنی

 در سینما نیکی کریمی موقع زایمان فریاد کشید و تو پشت سر من بلند گفتی : ”زهرمار !“

 در خیابان دعوایت شد و تمام ناسزاهایت ، فحش خواهر و مادر بود

 در پارک، به خاطرحضور تو نتوانستم پاهایم را دراز کنم

نتوانستم به استادیوم بیایم ، چون تو شعارهای آب نکشیده میدادی

 من باید پوشیده باشم تا تو دینت را حفظ کنی مرا ارشاد می کنند تا تو ارشاد شوی !

 و ازدواج نکردی و به من گفتی زن گرفتن حماقت است من ازدواج نکردم و به من گفتی ترشیده ام

 عاشق که شدی مرا به زنجیر انحصارطلبی کشیدی

عاشق که شدم گفتی مادرت باید مرا بپسندد

من باید لباس هایت را بشویم و اطو بزنم تا به تو بگویند خوش تیپ

 من باید غذا بپزم و به بچه ها برسم تا به تو بگویند آقای دکتر

وقتی گفتم پوشک بچه را عوض کن، گفتی بچه مال مادر است

 وقتی خواستی طلاقم بدهی، گفتی بچه مال پدر است

 اما من دیگر :

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  یکشنبه 21 اسفند1390ساعت 20:12  توسط رحیم   | 

سیمین دانشور نیز رفت!

 

سیمین دانشور (زادهٔ ۸ اردیبهشت سال ۱۳۰۰ در شیراز. ودر ۱۸ اسفند ۱۳۹۰  در خانه اش واقع در تهران درگذشت) نویسنده و مترجم ایرانی بود. وی نخستین زن ایرانی بود که به صورتی حرفه‌ای در زبان فارسی داستان نوشت.مهم‌ترین اثر او رمان سووشون است که نثری ساده دارد و به ۱۸ زبان ترجمه شده است و از جمله پرفروش‌ترین آثار ادبیات داستانی در ایران محسوب می شود.

درسال ۱۳۲۷وقتی که عازم شیراز بود در اتوبوس با جلال آل احمدنویسنده فخیم و مشهورایران آشنا شد و این آشنایی بعد از یک سال به ازدواج ختم شد.

سیمین زنی بود که به گفته خودش"بیشتر از اینکه سیمین جلال باشم سیمین زنان ایرانی بودم"

وشاید الگوی محکمی باشد برای زنان بلوچ که حتی دلبستگی ها و زنجیره های محبت آنان را برای رسیدن به آرمانشان باز نداردچه رسد به اجبار و وحشت و خفقان بلوچستان.

و چه خوش گفت استاد بنده(پرفوسور عباسی) که سیمین میتواند حجت محکمی باشد برجواب آنان که عقب ماندگی خویش را از اجتماع مردسالارانه میدانند.!!

یادش گرامی و روحش شاد

به قلم رحیم.

 

+ نوشته شده در  شنبه 20 اسفند1390ساعت 13:52  توسط رحیم   | 

گراناز موسوی

فرودگاه

كیفم را بگردید  چه فایده ؟
ته جیبم آهی پنهان است كه مدام شنیده : ایست !

ولم كنید !
           اصلاً با بوته ی تمشك می خوابم و از رو نمی روم
چرا همیشه زنی را نشانه می گیرید
كه دل از دیوار می كند
                     قلبی به پیراهنش سنجاق می كند؟
در چمدانم چیزی نیست
جز گیسوانی كه گناهی نكرده اند
                                               ولم كنید!
خواب دیده ام این دل را از خدا بلندكرده ام كه به فردا نمی رسم
خواب دیده ام آن جا كه می روم
كفش هایم به جمعه می چسبد
نكند تمام زمین خدا سرطان خون دارد ؟
قاصدكی را فال می گیرم و رها می كنم به ماه :
برگرد جمعه ی روزهای بچگی
برگرد با همان پسرك كه بادبادك روییده بود از دستش
 و من با تمام ده انگشتی كه بلد بودم
                                  عاشقش بودم
چرا همیشه زنی را نشانه می گیرید
كه قلبی به پیراهنش سنجاق كرده است ؟
 
این جا همیشه پرواز معطل است
در تیر و كمان كوچه های جنگ
                         یا دامن گلدار تناب رخت
 به هر حال شب پره ها پیر می شوند
دست كم عكس كودكی ام را پس بدهید !
غریب تر از بادبادكی كه در گنجه ماند
مهر می خورم و دلم برای خانه تنگ می شود
 آنتن آسمان را نشانه می رود اما
بربند رخت پیراهنم خدا را بغل گرفته است 



                    دی 1374
+ نوشته شده در  پنجشنبه 18 اسفند1390ساعت 19:55  توسط رحیم   | 

رد پای مادری مهربان!

دوستان سلام
لطفاً اين ايميل را آنقدر فوروارد کنيد تا شايد به دست خيرين واقعي برسد
و مرهمي باشند بر زخم هاي اين خانواده
به گزارش خبرنگار مهر،
وقتی شنیدم خانم منتظری، زنی تنها اما استوار، شیرزنانه سه فرزند بیمار خود را زیر پر و بالش گرفته و بدون کمترین خستگی شبانه روز خود را وقف آنها کرده به شدت مشتاق دیدن او و تهیه گزارشی از وضعیت زندگی اش شدم.
یکی از شبهای ماه رمضان به همراه عکاس خبرگزاری راهی منزلش شدیم. درب خانه که گشوده شد، یک دنیا مهربانی و صفا به استقبالمان آمد، گویی خوشبخت ترین انسان دنیا را پیش روی خود داری.
وارد خانه شدیم، خانه ای قدیمی اما با صفا، مرتب و آراسته. گرچه همه چیز ساده و همچون قلب مادرانه اش بی آلایش بود اما نظم و پاکیزگی در همه جای خانه حاکم بود.
خیلی زود با تخت اول فرزند دلبندش مواجه شدیم. فهیمه. دختر زیبایی که هنوز هم با وجود تحمل پنج سال بیماری، چشمان زیبایش دلربایی می کند اما دستانش خشک شده و پاهایش به سختی خم و راست می شود.

ادامه مطلب
+ نوشته شده در  دوشنبه 15 اسفند1390ساعت 21:49  توسط رحیم   | 

زن!!

من زنم
میگویند ارزشمندم اما ارزش من در کجا نهفته است که من هیچ وقت پیداش نمیکنم

اری ارزش من در شعار افراد است در شعارهای کاندیداهای مختلف
اما هیچ عملی تا به امروز ارزش واقعی مرا به من نفهمانده است
در کودکی نمیدانم که هستم با هم سن و سالهایم بازی میکنم هر وقت بخواهند برایم اسباب بازی بخرند برایم عروسک و چرخ خیاطی و کاسه بشقاب میخرند
و من در کنج حیاط با دخترهای همسایه خاله بازی میکنم
پسرها مرا بازی نمیدهند چون میگویند من قوی نیستم و بازی را خراب میکنم اما من دوست دارم بدوم و با انها بازیهای هیجانی بکنم توپ بازی و تیر اندازی
اما انها میگویند من لوس هستم و به من دهن کجی میکنند
با پسر همسایه بالایی دوست میشوم اسمش محسن است با هم قایم باشک بازی میکنیم چقدر لذت بخش است
گل بازی میکنیم و از شلنگ حیاط لباسهای همدیگر را خیس میکنیم
اقای لطیفی همسایه بالایی دعوایمان میکند ما هم نخودی میخندیم
حالا به مدرسه رفته ام این دیگر چیست ؟نامش مقنعه است .چرا باید این مقنعه ها را سرم کنم ادم را خفه میکند .من دوست ندارم مقنعه سرم کنم
میگویند تو دختری باید مقنعه سرت کنی نمیفهمم اینها چه میگویند خوب دختر باشم چرا کامیار نباید مقنعه سرش کند؟
مقنعه ادم را کلافه میکند
امسال دیگر کلاس سومم .میگویند به سن تکلیف رسیده ای حالا باید نماز بخوانی و جلوی نامحرم مقنعه ات را در نیاوری لباسهای بلند بپوشی و خودت را بپوشانی
نماز رو دوست دارم احساس خوب و جالبی است اما مقنعه چرا ؟این لباسهای زشت گشاد بد ریخت دیگر چرا؟نم دوست ندارم انها را بپوشم
میپرسم چرا میگویند چون تو دختر هستی و باید اندامت رو بپوشونی
از پنجره نگاه میکنم میبینم محسن و جواد لباساشون رو در اوردن و دارن تو استخر حیاط اب بازی میکنند
خانواده ام دیگر کمتر میگزارند از خانه خارج شوم میپرسم چرا میگویند چون تو دختر هستی و خوب نیست دختر زیاد از خانه بیرون بره
من هم کنار پنجره وایمیسم و بازی پسرهارو تماشا میکنم گاهی هم ماشین هایی که میان رد میشن رو میشمرم
اما من دوست دارم برم بازی کنم دلم میخواد باز با نگین دوچرخه سواری کنم
حالا یازده ساله هستم
درد عجیبی در کمر و شکمم احساس میکنم حالت تهوع دارم رنگم پریده است خانوم ناظم برایم
چایی نبات میاورد چه احساس بدی دارم حتما مریض شده ام اما نه ....از وحشت حول میکنم .بغض میکنم............
حالا ماههاست که درد همان است و حال همان
فقط دیگر حول نمیکنم دو هفته دردسر بی محتوا یک هفته کرخی و بی حوصلگی خستگی یک هفته درد و ...
برادرم ساعتها از خانه خارج میشود ورزش میکند با دوستهایش به مسافرت میرود سینما میرود
 
ادامه مطلب
+ نوشته شده در  یکشنبه 14 اسفند1390ساعت 21:18  توسط رحیم   | 

دختران "کهل مانت" بلوچ

امروزقصددارم جای بحثی در وبلاگم باز کنم که اگرچه نو و جدید نیست یا درواقع تکرار مکررات است در نوع زیرساخت وژرف ساخت آن.اما به گمانم اندکی با نگاهی متفاوت از قبل باشد(نسبت به مطالب پیشینم).

دوستانی که لطف دارندو دل نوشته های بنده را دروبم دنبال میکنندشاید بدانند که من به هیچ وجه مخالف تغییر و تحول در نظام اجتماعی بلوچ آن هم در مقوله زن نیستم با آنکه اندکی حساسیتم شاید بیشتر باشد دراجرای آن واگرچه من به اعتقادشخصی خویش از جریان یا نهضت"فمنیست"خوشم نمیاد و مخالف آن هستم چرا که به اعتقادبنده امروز این نهضت ازاهداف اولیه خویش که حالتی دفاعی داشت دورگشته و حالتی حمله ای به خود گرفته است اگردیروزاین نهضت برای دفاع از حقوق زنان به وجود آمدامروز تمام تلاشش این است که برتری خویش را ثابت کند و همین امر برخوردمتقابل را ازجریان های دیگراجتماعی وسیاسی برانگیخته است.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  پنجشنبه 11 اسفند1390ساعت 1:57  توسط رحیم   | 

پدر....!!!

4 ساله كه بودم فكر می كردم پدرم هر كاری رو می تونه انجام بده . 

5 ساله كه بودم فكر می كردم پدرم خیلی چیزها رو می دونه . 

6 ساله كه بودم فكر می كردم پدرم از همة پدرها باهوشتر. 

8 ساله كه شدم ، گفتم پدرم همه چیز رو هم نمی دونه. 

10 ساله كه شدم با خودم گفتم ! اون موقع ها كه پدرم بچه بود همه چیز با حالا كاملاً فرق داشت. 

12 ساله كه شدم گفتم ! خب طبیعیه ، پدر هیچی در این مورد نمی دونه .... دیگه پیرتر از اونه كه بچگی هاش یادش بیاد. 

14 ساله كه بودم گفتم : زیاد حرف های پدرمو تحویل نگیرم اون خیلی اُمله . 

16 ساله كه شدم دیدم خیلی نصیحت می كنه گفتم باز اون گوش مفتی گیر اُورده . 

18 ساله كه شدم . وای خدای من باز گیر داده به رفتار و گفتار و لباس پوشیدنم همین طور بیخودی به آدم گیر می ده عجب روزگاریه . 

21 ساله كه بودم پناه بر خدا بابا به طرز مأیوس كننده ای از رده خارجه 

25 ساله كه شدم دیدم كه باید ازش بپرسم ، زیرا پدر چیزهای زیادی درباره این موضوع می دونه و زیاد با این قضیه سروكار داشته . 

30 ساله بودم به خودم گفتم بد نیست از پدر بپرسم نظرش درباره این موضوع چیه هرچی باشه چند تا پیراهن از ما بیشتر پاره كرده و خیلی تجربه داره . 

40 ساله كه شدم مونده بودم پدر چطوری از پس این همه كار بر میاد ؟ چقدر عاقله ، چقدر تجربه داره . 



50 ساله كه شدم ... !

حاضر بودم همه چیز رو بدم كه پدر برگرده تا من بتونم باهاش دربارة همه چیز حرف بزنم !
اما افسوس كه قدرشو ندونستم ...... خیلی چیزها می شد ازش یاد گرفت ! 

حالا اگه اون هست و تو هم هستی یه خورده ...... 
 
+ نوشته شده در  دوشنبه 8 اسفند1390ساعت 17:17  توسط رحیم   | 

من جنگ را دوست دارم!

شایدعنوان مطلبم بعضی ها را از من گریزان کند،وشایدمرا چون خشک ذهنی متحجرقلمدادکنند اما من میگویم ،دوستان اندکی صبور باشید چرا که خورشیددرراه است.!

آری من جنگ را دوست دارم اما نه جنگ مسلحانه و نه جنگ نرم یا زیرپوستی که درآخر طرفم را مجاب به پذیرفتن عقایدم کنم.من جنگ قلمها را دوست دارم، جنگی که کشته اش فقط نوک قلم باشد و روسیاهی اش برای دفتر سفید .!

امروز بلوچ دارد خویش را مجهز به سلاحی میکند که حق آن بود که گذشتگان ما میکردند اما چون گفته اند در مثلی که سائر روزگاران است"ماهی را هروقت از آب بگیرید تازه است"میشود با تمام کمبودهایش پذیرفت این خیزش فرهنگی را.این پذیرش نه از جانب من است چرا که من خود سایه ای پدید آمده از این خورشیدم بلکه آیندگان چشمشان به ره آورد من وتوست.

امروزه درادبیات بلوچ به همت دوستانی که شاید  پنهان شده اند در صفحه وب و یادر گریزناگذیر زمان تن به خفاء داده اند ز تواضع ،واژگانی چون "روشنفکر"تغییر ز اساس"،دگرگونی بافت حاضر"و بلوچ باید نوین باشد"،وارد شده است و این خود موجب سرور و شادی است برای رشد و تعالی آنچه که به حقیقت متروک و مردودمان نموده است!

اما ؛این نباید دچار نسیان کند افکار مارا برآنچه که درگذشتگان روی داده است ،چرا که گذشته خود آئینه عبرت است برای بهتر نمودن و بهتر شدن ،و سخن آنکه دنبال دنیایی آرمانی و سقراطی گشتن،دنیایی که کس از آن نشان نداده است اگر به بی راهه نباشم جهل مطلق و رویایی شیرین چیز دیگری نمیتواند باشد.امروز شاید برگردن من و توست نسل خویش را آگه از جریان رود کنیم اما با برداشتن تمام سنگ ها از کف رود جز کاستن صدای زیبای آب کاری نکرده ایم.

بلوچ ؛که در غنای فرهنگی آن مرزی برایم متصور نیست نباید پسماندخوار ملتی گرددکه حتی برخی ها در نامشان وام دار ملتی دیگرند،کسی نمیتواند منکر شود رشد و تعالی را و اگر شود جز آنکه خود را درحبس نداشته هایش محبوس نموده کاری نکرده است.اما هستند کسانی که برخوردار از عقل و فکر و درک تلاشی بی وقفه برای درآئینه قرار دادن داشته هایش نموده که کشف کند معمای دگرگونی نمودش را.

امروز برتمام اهل قلم  است که داشته ها را اصلاح کنند نه نداشته ها را آرزو ،که چه بسا همان چیزی که در دستمان هست خود مقصد ماباشد.

 باشدکه مورد خطاب قرار ندهیم خود را که "یار در خانه و ما گرد جهان میگردیم/آب در کوزه و ما تشنه لبان میگردیم.

که آخر اینگونه ابیات را همیشه چنین گفته اند بزرگان که: خود کرده را تدبیر نیست.!

به قلم رحیم.

+ نوشته شده در  یکشنبه 7 اسفند1390ساعت 16:29  توسط رحیم   | 

سخنی با دوستان

نمیدانم از کجا شروع کنم گاهی یا موضوع کم میاورم یا شهامتی برای انچه که در دل دارم اما همیشه ندایی درون قلبم آرامم میکندکه :"رحیم تو فقط بنویس امروز ما باید اندیشه های خودمان را به صورت مکتوب درآوریم فردا برای مبارزه میدان خالی میشود"

والبته بسیار موجب دلگرمی من میشود که در ستون نظراتم اسم افرادی به چشم میخوردکه برای بنده بسی مباهات و فخر هست.!

اسم دوستانی چون :

"رازگوی عزیز"که هم شهامتش را دوست دارم و هم قلمش را میستایم،اگر او را "شریعتی" بلوچ ها بنامم سخنی به گزاف نگفته ام!!

"یاسرکرد"دوستی که ندیدمش اما به اندازه دیده هایم میشناسمش اندیشه بلندش را از تفتان به ارث برده است شاید!!

"خانم ناروئی"که آبگینه اش همیشه موجب حیرتم میگرددقلمش روان است  و اندیشه اش روان تر!!

"اسلم رئیسی"معلمی که وقتی معلم نبود دیدمش و هم صحبت خوبی برایم بوده واست!!

"رئیسی از فنوج"طبع اش برعکس هوای شهرش گرم و دلچسپ است!!

"مصطفی"وبش را میبینم ومیخوانم وبی خبر از گذر زمان!!

"میربلوچ"که نمیدانم واقعآدر موردم چگونه فکر میکند؟!

و دیگر دوستان که همیشه راهگشای خوبی برایم در بیان اندیشه ام بوده اندو امیدوارم که این لطفشان مستدام باشد!!

+ نوشته شده در  شنبه 6 اسفند1390ساعت 12:29  توسط رحیم   | 

..........(؟)

گذر از انچه که ما بد میدانیم  یا بد تصور میکنیم همیشه باعث دغدغه عمومی بوده است،ازاینکه خودمان را قادر کنیم  با آنچه که باعث راکدنگه داشتن ما در طول زندگی شده است مبارزه کنیم برای همه اتفاق افتاده است.

جامعه بلوچ ما نیز اگر فراز و فرود ها را نظری حتی اجمالی بیندازد میشود به راحتی فهمیدامروزه ما آن نیستیم که دیروز ها بودیم همه چیز در جریانی سریع و تند رو به گذر و تغییر میباشند شایدکسانی به این روند تغییر، شتاب بیشتر بدهند و گروهی شتاب آن را برای اندکی کند کنند قدر مسلم این است که هرگز نمیتوان جلوی آن را به طور کامل گرفت.

مذهبیون و روشنفکران هیچ ملتی نتوانسته اند به طور صددرصدآرا و عقاید خویش را بر جامعه ای مسلط کنند چرا که همیشه این دو جریان در تقابل مستقیم بوده اند آنچه که باعث بقای هرکدام شده است تعیین مرز و حدود برای خود بوده است به صورتی که اگر یکی از آنها برای مبارزه وارد میدان میشددچار برخورد مستقیم دیگری قرار میگرفت و این شاید برای زمانی حتی طولانی موجب انزوا و گوشه گیری یکی از آنها میشد.

به طبع آنچه که گفته شد طرفدارن هریک از نگرش سنتی و روشنفکری چه بسا اتفاق می افتاد جای خودشان را عوض کنندو این به خاطر مرز شکنی بود که گاها در درون هریک از سازمان ها مذکور روی میداد.

اما در این میان گوی سبقت را کسانی می ربودند که هم از داشته ها سنتی بهره کامل را ببرند و هم ازدستآوردهای روشنفکری  در زندگی خود استفاده کنند به این معنا که شکستن و خراب کردن هرآنچه که ما تصور ناکارآمدی از آن داریم نه تنها موجب تعالی و عوض شدن جریان زندگی نمیشود بلکه چه بسا موجب شود دوباره دست به ساختن هرآنچه که نابود کردیم بزنیم.

-به قلم رحیم.

+ نوشته شده در  چهارشنبه 3 اسفند1390ساعت 13:43  توسط رحیم   | 

مریم بلوچی

جلویش نشستم دستان اورا که دیدم متوجه غم ورنج عظیمش شدم چادری رنگ رو رفته که خبراز فاجعه عمیقی  میداد.

کیف بزرگ سیاه رنگی که بعد خودش گفت رنگش را به خاطرزندگی سیاهش انتخاب کرده روی زانوهایش آویزون بودلبان سرخ ماتیک زده اش نه تنها توجه کسی را جلب نمیکرد بلکه یادشخصیت های خون خوار فیلم ها هالیوودی را درذهن تداعی میکرد،پاره کاغذی را که دردستش مچاله کرده بود را به من داد وازالتماس چشمانش فهمیدم که میخواهد آن را بخوانم.

اسمش مریم بودفامیلیش را هنوز هم با افتخار بلوچی میخوانداما درکنار غرور درحال خاموشش شرمندگی روشن ز عصیان بی فرجامش از برق چشمان گود رفته اش به راحتی قابل دیدن بود.

شرم  امانش نمیدادکه برایم بگوید آنچه که میخواست ولی درهمان زمان اندک سفره دلش را برایم گسترانیدومن پی بردم به آنچه که او را آزار میداد.

از خانواده اش پرسیدم گفت:


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  دوشنبه 1 اسفند1390ساعت 15:59  توسط رحیم   | 

مسجد

همیشه که نام مسجد را می شنیدم تداعی گر معنایی چون اتحاد و همدلی و جمع شدن گروهی را در صف هایی طویل که با خلوص و تواضع چسپیده به هم سری به نشانه حقارت بردرگاه بی نیاز لایزال می سایند.

اما امروز که قصددارم از بحث پیشنم گریزی بزنم به مسجد، نه اتحاد درذهنم نقشی بسته و نه تداعی گر ویژگی هایی که تا کنون از مسجدسراغ دارم، بلکه معنایی ورای آن .!

واین دلیلش نه تنها دیده هایم است ،بلکه تا حدودی احساس ترحم نسبت به مردمی که با دین ریشه به اصول دین میزنند.!

آنگاه که پیامبر دستور ساخت مسجد را دادندهدفش جمع کردن مسلمانان برای رسیدن به اهداف بلند الهی بود جایی را به عنوان مسجد انتخاب کردند تا محلی باشد جهت تجمع و ادغام نظرات مردم به منظور ارتقاء سطح فکری و دینی آنان.

جایی که معمولآمردم خوب می توانستند همدیگر را پیدا کنندواگر مشکلی داشتند درهمان فضای اندک روحانی حل می گشت و کینه ها مبدل به عشق و مهربانی می شد.

اما امروز درگوشه و کنار همین روستاها شاهد برهم خوردن رابطه ها و بیدارشدن کینه های چندین ساله توسط مسجد میشوم.

نظیرش درروستای کوچکی که شاید  به زروجمیعتی اندازه ۴۰خانوار را داشته باشدبه نام «بان شیپ»که شاهد ساخت دومسجد با فاصله دویست متر ازهم بودم و دلیلش را آنقدر بی ارزش و مضحک میدانم که گفتنش درهمین صفحه کوچک وب نیز باعث خجلتم میگردد.

یادم است وقتی به این کار نزد کسی که خودش را عالم دینی تصور میکرد اعتراض کردم برسخنم تاخت و فرمودن (فرمودن نقل خودمه زیاد جدی نگیرید) زمینی که درآن مسجد ساخته شود از ازل تعیین شده و ما حق هیچگونه اعتراض را نداریم و اگر لب به ایراد گشاییم به معنی خرده گرفتن به کار خداست.

اما منم که سرم درد میکرد تا کلاه اینگونه آدما روبدست باد بدم با تندی که خاص یک جوان بی توجه به دین و شاید از نظر کسانی مرتد،گفتم اینگونه مساجد حکمشان حکم مسجد ضرار است که باید با لودر خراب شوند.

مسجدی که حکم برادری را ازهم بگسلاندو مردم را چون حیوان به جان هم اندازد همان بهتر که خوابگاه خوکان همان ده باشد تا محل به ظاهر عبادت مردم.

و آنوقت ما هزاران صفحه را سیاه میکنیم تا مثلآ در رساندن مردم به  قافله  رفته تجدد و روشنفکری حدا گر باشیم اما من به قطع میگوییم تا اینگونه اندیشه های تند و قرون وسطایی درجامعه حکم فرماست نه تنها راه به جایی نمبریم بلکه خودمان را مضحکه عوام میکنیم.درنخست باید اندیشه را عوض کنیم و آنگاه در فرعیاتی چون پوشش زن و.... قدم های استوار  و سازنده برداریم.

واین وظیفه قلم بدستانی است که درد را می بینند.

به قلم رحیم

 

+ نوشته شده در  شنبه 1 بهمن1390ساعت 11:45  توسط رحیم   | 

زن،زن باشد!

من جامعه ایی که درآن زن را به دید یک کنیز یا خدمت گذار مرد میداند(نظیر عربستان) همچون جامی بلورین میدانم که دردستان ساقی سرمست باشدهرآن ممکن است بیافتدبرسنگی سخت وبشکند ودراین میان اخلاقیات بیشترین ضربه را خواهنددید نظیرش راامروزه با انتشار عکس های برهنه توسط زنان همین کشورهای سربسته به نشانه اعتراض دررسانه های اینترنتی می بینیم.

میربلوچ عزیز من هرگز سنگ کشوری را که درآن تنها چیزی که برایش ارزش قائل نمیشود زن است به سینه نمیزنم.

بلکه سخنم دراین مورد  همان است که گفتم.

اما بحث من حول محوری درچرخش است که روشن کنیم زنان بلوچ که امروزه کم نیستند خوشبختانه برای بیرون رفتن و عمومآ فعالیت در اجتماع همچون مردان باید با چه پوششی ظاهرشوند و آیا پوشش یا نوع پوشش دخیل است درنوع نگاه به اجتماع؟!!

قصد بنده آشکار کردن آن ایده های نهان است که مشخص کنیم اگربر سرعمل آیند هتاکی به حرمت زن نخواهد بود!!

زن را میشود مقیدبه چهارچوبی نمود که مردها به آن نیاز ندارندیا قبول کنیم زن نیز باید چون مردجایگاهی برای حمل مسولیت های مختلف داشته باشدبدون توجه به زن بودنش؟.

جای تردیدنیست که جامعه اگر مدعی پیمودن کمال بدون وجود و دخالت زن باشدنه تنها کمالی درکار نخواهد بود بلکه تزلزل و هبوط جامعه به دستان همین مردان رقم خواهد خوردهمان گونه که تا کنون زن توانسته است نقش های عمیق و ماندگاری درعرصه های مختلف سیاسی و فرهنگی واجتماعی که مصداقش را بهتراز من میتوانید نام ببریددرطول تاریخ به عهده بگیرد و سربلند بیرون آمده است.

با این وجود نکته درخشان همه این فعالیت ها این بوده که زن،زن ماند.

درهمه فرهنگ ها اگر دقت کنیم آنگاه که زن را برای استقامتش و نقش پررنگی که دراجتماع  ایفا میکند با صفتی مانند«شیر زن»می ستایند یعنی زنی که چون شیر است(منظور شیر نر که نماد شجاعت است) متوجه میشویم که حتی درنسبت دادن صفت نیز «زن »را حذف نکرده اندیعنی زن باید باشد به شرطی که  با حضورش دراجتماع همچون گربه ای  دردستان نااهلان و مردان گرگ صفت رام نباشد که اورا به هر دره ایی سوق دهندوعاقبت چون پوستینی رنگ ورو رفته درجامعه رهایش کنند.

مقام زن را باید حفظ نمود تا شان جامعه حفظ شود.ودراین میان بیشترین وظیفه به نظر بنده به عهده زن میباشد.

ودرآخر «پشت هر مرد موفقی زن موفقی ایستاده است.»

به قلم رحیم

+ نوشته شده در  جمعه 30 دی1390ساعت 15:43  توسط رحیم   | 

زن و روشنفکری

زن دراجتماع مسلمان و جامعه بلوچ هم که به طبع از زیرشاخه های اسلام است شاید صورتش درحال دگرگونی عمده باشد.

بحث درمحوریت بیرون رفتن زن با چه نوع پوششی بسیار حساسیت برانگیزشده است و گاهآ با معنای روشنفکری به شیوه محض و روشنفکری اسلامی دچار تضاد گردیده است.

نمیدانم چرا آنگاه که قصدپیدا میکنم برای پرسش های دوستان مصداق پیداکنم درنخست خودبخود از صدراسلام برایم نمونه یافت میشود.

شاید دلیلش تسلط اندیشه اسلامی درمن است اما هرچه که میبینم عیبی برایش قائل نمیشوم.

من مذهبی خشک نیستم اما روشنفکری را هم درچهارچوب خود میپسندم.!!

دراین چکامه اندک قصددارم روشنفکری زن را درمعنای امروز با نمونه ای از صدر اسلام تا اندکی بازگشایی نمایم هرچند شاید کاربه جایی نبرم اما قدرمسلم این است که هدف ما نوشتن است حال تاثیر یا درستی آن را دراختیار مخاطبان عزیز میگذارم.

اسم ام المومنین حضرت عایشه صدیقه (رض) برای همه واضح وآشکاراست و تاحدودزیادی از زندگی نامه اش هر فرد مسلمان آگاهی دارد.

زندگی ایشان قرین گشته با بسیار از واقعه هایی چون تهمت ایشان توسط مشرکین و منافقین درسال ششم هجرت(شعبان)و جنگ جمل که از پیش آمدهای برجسته ایشان درزمان حیات بودند.

دونکته را میخواهم اشاره کنم.

واقعه تهمت را همه کم وبیش میدانیدکه دربازگشت از جنگ بنی مصطلق درششم هجری کاروان پیامبربرای استراحت توقف نمودند و حضرت عایشه برای نماز از کاروان دورشدند بعداز بازگشت او متوجه شد که گردنبندخودرا فراموش کردندبرای همین دوباره بازگشتندبرای یافتن گردنبداما کاروان بدون اینکه ازایشان اطلاع گیری نمایند حرکت کردند و الی آخر..

اما رسم براین بود همیشه یک نفر از کاروان با فاصله چندساعته از پشت سرآنها حرکت کند که اگراحیانآ چیزی جا گذاشته میشود اوبا خودش بیارد.

نکته اینجاست زمانی که صحابی پیامبر(صفوان بن معطل سلمی)متوجه شدندام المومنین از کاروان عقب افتادند و وقتی او را مشاهده نمودند، شترش را درجایی خواباند و ام المومنین با حجاب کامل سوار برشترشدند وبه طرف مدینه به راه افتادند.

با توجه به زمان و موقیعت هردو یکی زن پیامبربود که مادرصحابی حساب میامدو یکی صحابی بود که برایمانش شکی نبود اما چرا حضرت عایشه با حجاب کامل که حتی صحابی درنخست ایشان را نشناختندسواربرشترش شد.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  چهارشنبه 28 دی1390ساعت 11:53  توسط رحیم   | 

بمب روشنفکری،تاثیرش یا تنها صدایش ..

گویی درجهان ولوله شده است تا همه خود را به جایی رسانند که درحقیقت جز لامپ های درخشان چیزی ندارد..

انیشتین:"تمدن امروز ،جز چراغ های روشن چیزی نیست"

امروز همه آستین بالا زده اندکه سهمی در روشن نگه داشتن این چراغ ها را داشته باشنداما حالا به چه قیمتی آشکار است.!!

به  قلم رحیم

+ نوشته شده در  سه شنبه 27 دی1390ساعت 12:27  توسط رحیم   | 

زنان بلوچ و چادر و لباسشان

سخنم بیشتر با یاسر عزیز است

با رازگو جان که اورا ازبهترین میدانم

وبرای نخست با خانم ناروئی.

دروبلاگ عزیزان موضوعی درحال بررسی میباشد که بنده حیف دیدم نظرم را درکامنت بدهم چرا که فضای اندک کامنت این اجازه رو به بنده نمیدهند ازحیث مفصل بودن بحث .

با مراجعه به آدرس وب این عزیزان بارها اظهار شادی و خرسندی مینومدم و به طبع عزیزان زیادی ازطرفداران همیشگی وب آنان هستند که بنده هم یکی از آنها میباشم،اما گاهآ موضوع موردبحث را اندکی به خاطر جریان های روشنفکری میبینم که ضررش اندک نبوده برتمام جوامع بشری.

 

یاسر جان نخست ازموضوع شما شروع میکنم دررابطه با چادرمشکی و پوشیدن لباس رنگی که به قول شما نشان دهنده فرهنگ و هنربلوچی است.وهست.

هیچ جای تردید نیست که باید فرهنگ بلوچی و هنرش را حفظ نموداما اگر حفظ این فرهنگ به معنای نمایش آن دربرابردیدگان عموم باشد نه آیا هیچ کمکی برای فرهنگ نخواهد نمودوبلکه باید بعدازگذشت چنددهه باید دادملت بافرهنگ دربیاد که این چیزی نیست که ما درراهش تبلیغ نمودیم چرا که مدگرایی و جریان به اصطلاح اصلاح مدقدیم همه چیزرا درمحرض دگرگونی میبیندوبیشک همو هم درراه تغییر فرهنگی که امروز من وشما و خیلی ها مدعی داعیه دار بودنش هستیم قدم پیش میگذارد؟!!

اگرچه به گمان ما بسیار جفارفته برزنان قوم بلوچ که مجبورش کردنددرسیاه چادرها بمانندحال چه کسانی نقش داشتندفرقی ندارداز ملای افغان گرفته تا تحصیل کردگان دیوبنداما گاهی یا با بیانصافی برموضوع نگریسته میشود یابه راحتی از روی تنفر یا عدم علاقه ازناثیرش غافل میشیم.

انان زمان که زنان بلوچ قادربودندبا لباس آینه دارش،با دوخت های زیبا همراه با نقش های روشن و جذاب بیرون بروندفکرنمی کنیدآقای کردعزیز امروز زمانش دیگرسپری شده؟

یادم هست پدربزرگم همیشه میگفت روزگاری مردم ده همراه بازنان بالغ شبها درکوه ودشت میماندند بدون آوازی که فردا بلند شودفلانی ناموسش به تاراج رفت.

اما امروز چی ؟؟

میتوان زن را با لباس روشن و رنگی همراه با دوخت های براق دربازار رها کرد؟؟

درمیان هزاران هرزه که به کمین نشسته اندتا شایدبتوانندناموسی را به خاک سیاه بنشانندامروز دیگر زمانش نیست .اگرچه بنده خودمعتقدم گذرزمان همه چیزرا به سمتی سوق میدهد که امروز ما در مخالفت یا موافقت بودن با آن قلم میزنیم؛اما اگر ما مسببش باشیم وهمان گندبالا آمد که امروز دراکثر که نه درهمه جوامع بالا آمده آیا مجال عذرخواهی هست؟؟

درحالی که امروز جوامع متمدن با نظریه های روانشناسی امثال فروید و مارکس و... دیگران به سمتی رفتندکه بعد ازگذرسالها باید ملیاردها دلار صرف شودتا اشتباه آنان جبران گردداما آیا میشود ثروت نسلی را که سوخت وتباه شدبا عذرخواهی جبران کرد؟

اگر ما بلوچها امروز اصرار داریم همان تجربه ها را لمس کنیم ولو اینکه افتادن در همان منجلابی باشد که دیگران درآن افتادندوهرچه دست وپاه بزنندبیشتر فرومیروندچه نصیب ماشده؟؟

خانم ناروئی وهمثالشان که گلچین شده ازمیان زنان بلوچ هستند تضمین خواهند دادکه با اندختن چادرهای سیاه و ورودزنان با پوششی که خاص منزل است هیچ اتفاق سوِءیی که فردا باید برای جبرانش سطح و فضایی بالا تراز یک یا چند وب که امروز دراختیار ماست نیاز نداشته باشد؟!!

زمانی که فرانسه با تلاش ماهانه و سالانه در الجزایر نتوانست مردمش را مستمره خویش کندوخودرا مستحیل دید و به فکر چاره اندیشی شدیکی ازجامعه شناسانش راهی کاربردی پیشنهادداد."نقطه ضعف مردم مسلمان چادرهای آنان هست هرگاه که توانستی چادررا ازآنان بگیریدآنگاه قادرخواهیدبودکه برآنها حکمرانی کنیدتازمانی که چادردارندسلاحی با خودحمل میکنند که هیچ توانی دربرابرش نداریم"آنگاه که چادرها برافتاد حکم برمردم الجزایر روان گشت یابه قول علامه اقبال لاهوری "برافتادن هرچادراز هرزن الجزایری به منزله سقوط ستونی از ستون اسلام شد"

بحث من هم اسلام نیست اما جناب کردبا چه ضمانتی سخن میگوئیداگرامروززنان بلوچ چادرسیاه را کناربیاندازندفردا خواهان روسری و بعدازآن خواستار عریانی مو و ... نباشند؟؟!

رازگو را شخصی روشنفکر میبینم اما گاهآ سخنش را نسبت به موضوعش درحالتی دوگانه میبینم.

نه بدرستی مشخص میکندکه دنبال تغییرصرف وکلی است ونه به صورت شفاف سخن میگوید طرفدارکدام ایده یا قسمت ترازو است.

ازملاها به تندی سخن میگوید ولی از بافت کوهی اندکی نرمش به خرج میدهد.

سخن زیاددارم که مجال گفتنش لااقل درحال حاضر برایم مقدورنیست.

ودرآینده به آن خواهم پرداخت.

ضمیضه مطلبم را درادامه نیز بخوانید.

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  سه شنبه 27 دی1390ساعت 0:42  توسط رحیم   | 

صبرخدا

اگر من جاي او بودم . همان يك لحظه ی اول ، كه اول ظلم را ميديدم از مخلوق بي وجدان ، جهانرا با همه زيبايي و زشتي ، برروي يكدگر ، ويرانه ميكردم . اگر من جاي او بودم . كه در همسايه صدها گرسنه ، چند بزمي گرم عيش و نوش ميديدم ، نخستين نعره مستانه را خاموش آندم ،بر لب پيمانه ميكردم . اگر من جاي او بودم . كه ميديدم يكي عريان و لرزان و ديگري پوشيده از صد جامه رنگين زمين و آسمانرا واژگون مستانه ميكردم . اگر من جاي او بودم . نه طاعت ميپذيرفتم ،نه گوش از بهر استغفار اين بيدادگرها تيز كرده ،پاره پاره در كف زاهد نمايان ،سبحه صد دانه ميكردم . اگر من جاي او بودم . براي خاطر تنها يكي مجنون صحرا گرد بي سامان ،هزاران ليلي ناز آفرين را كو به كو ،آواره و ديوانه ميكردم . اكر من جاي او بودم . بگرد شمع سوزان دل عشاق سرگردان ، سراپاي وجود بي وفا معشوق را ، پروانه ميكردم . اگر من جاي او بودم . بعرش كبريايي ، با همه صبر خدايي ،تا كه ميديدم عزيز نابجايي ، ناز بر يك ناروا گرديده خواري ميفروشد ،گردش اين چرخ را وارونه ، بي صبرانه ميكردم . اگر من جاي او بودم . كه ميديدم مشوش عارف و عامي ، ز برق فتنه اين علم عالم سوز مردم كش ،بجز انديشه عشق و وفا ، معدوم هر فكري ، در اين دنياي پر افسانه ميكردم . چرا من جاي او باشم . همين بهتر كه او خود جاي خود بنشسته و تاب تماشاي تمام زشتكاريهاي اين مخلوق را دارد ، وگرنه من بجاي او چو بودم ،يكنفس كي عادلانه سازشي ، با جاهل و فرزانه ميكردم . عجب صبري خدا دارد ! عجب صبري خدا دارد !!

(؟)

+ نوشته شده در  شنبه 17 دی1390ساعت 12:45  توسط رحیم   | 

وجه تسمیه مکران چیست؟

 "بلوچستان" در كتيبه‏هاى ميخى داريوش هخامنشى در "بيستون" و "تخت جمشيد"، "ماكا" يا مكه ضبط شده است كه "استان چهاردهم" بوده است.

اين سرزمين را در زمان ساسانيان "كوسون" مى‏گفتند، اما قديمى‏ترين نام آن همان "ماكا" يا "مكه" است كه "هرودوت" ‏نيز آن را مكيا يا ميكيان خوانده است. اين نامها تا پيش از ظهور اسلام، ميان مردم محل معمول بوده است؛ زيرا در قرن اول هجرى كه اعراب بر اين سرزمين دست يافتند؛ نام آن "مكران" بوده است و جغرافى نويسان اسلامى ‏نيز آن را با همين املاءِ ضبط كرده‏اند.

"حمدالله مستوفى"، مؤلف كتاب "نزهةالقلوب" مى‏نويسد: «مكران، مملكتى بزرگ است از اقليم دوم، وسعتش ‏دوازده مرحله، دارالملكش فنزبور، طولش از جزايرخالدات3  صبح و عرض آن از خط استوا، كه هوايش گرم است و آبش از رود و ديگر بلاد بزرگش تيز و منصوره و فهل فهره و زراعات و عمارات بسيار و قرى بيشمار دارد.»

"ابوالفداء"، مؤلف "تقويم البلدان" نيز درباره بلوچستان مى‏نويسد: «مكران، بر دهانة درياى فارس در جانب شرقى واقع شده و قصبه آن "تيز" است و آن در موضعى است در طول 79 درجه و عرض 24 درجه و 45 دقيقه، طول آن صبح و عرض آن كدمه است.»

"استاد بارتولد"، در وجه نامگذارى بلوچستان مى‏نويسد: «از قرارمعلوم آرينها، منطقه ساحلى را بعد از كرمان تصرف كرده‏اند و ظاهراً اين ولايت، نام يونانى خود، گدروسيا- گدروزيا6 را از نام آن شعبه از ملت ايران كه هرودت "دروسياپوى" ناميده، گرفته است. اسم كنونى ولايت - كه "مكران" است - اسمى نيست كه قومى از اقوام "آرين"، روى اين خطه گذاشته باشد، به عقيده علماء، كلمه "مكران" مشتق از نام يك قوم "دراوى" است كه يونانيها "ماكاى" يا "موكاى" مى‏گفتند و دركتيبه‏هاى ميخى "ماكا" و "ماسيا"، خوانده مى‏شود. در كتاب "بيزانسى" - كه از جغرافيانويسان يونان است - اسم ولايت به شكل "ماكاره نه" ديده مى‏شود.»

به عقيده "هولديچ"، جهانگرد انگليسى، "مكران" مركب از دو واژه فارسى "ماهى" و "خواران" يعنى ماهيخواران است كه بر اثر كثرت استعمال تبديل به "مكران" شده است.

سايكس مى‏نويسد: «در ايام [سلطنت] اسكندر كبير، "مكران" را به واسطه قرب جوار دريا، "ايكتيوفاجى" يا ماهيخواران و ناحيه مشرف به داخله كشور را "گدروسيا" مى‏ناميدند»

يونانيان به بلوچستان "اراباه" نيز مى‏گفتند، زيرا "نئارك"، دريا سالار اسكندر مقدونى - كه به سال 336 قبل از ميلاد با كشتيهاى تحت فرماندهى خود از مصب "رود سند" گذشته و به سواحل "مكران" و "تنگه هرمز" رسيده است - مى‏گويد: «اوايل آبانماه (مطابق با دوم اكتبر 336 قبل از ميلاد مسيح، مصادف با سال يازدهم سلطنت اسكندر سفر تاريخى خود را شروع كرديم. اوايل آذرماه همان سال به سواحل "اراباه" (نام يونانى بلوچستان) رسيديم.»

برخى بر اين باورند كه در گذشته‏هاى بسيار دور در سرزمين بلوچستان باتلاق وجود داشته است و "ارانيا" يا "ايرنيا" در زبان "سانسكريت" به معنى "باتلاق" است و از تركيب اين واژه با "مكه" تلفظى پديده آمده كه به مروز زمان [به] مكران "سرزمين باتلاقها" [ اطلاق] شده است.

در حوالى "سند"، "مكران" را با كاف مفتوح تلفظ مى‏كنند، از اين رو مى‏توان گفت كه "مكران" مركب از دو كلمة "‏ران" (باتلاق) و "مكا"، است.

به هرحال قرنها سرزمين كنونى بلوچستان، "مكران" ناميده مى‏شده است جهانگردان عرب نيز     به نام "مكران" يا "مكوران" ‏از اين منطقه ياد كرده‏اند.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  سه شنبه 13 دی1390ساعت 0:39  توسط رحیم   | 

نکاتی آموزنده ازژاپنی ها

ژاپن

در ژاپن اتفاقي بسيار مهيب و مصيبتي وحشتناك اتفاق ميافتد و ميليارد ها دلار خسارات و هزاران نفر كشته و زخمي ميدهد،اما واكنش و رفتار عمومي به اين فاجعه در جامعه ژاپن بسيار درس اموز و در واقع يك كلاس آموزشي عملي رفتارهاي انساني در برابر دنيا قرار ميگيرد.
ده نکته یادگرفتنی از ژاپن :

1) آرامش

حتی یک مورد سوگواری شدید یا زدن به سروصورت دیده نشد. میزان تاثر و اندوه بطور خود بخود بالا رفته بود.

2) وقار
صفوف منظم برای آب و غذا. بدون هیچ حرف زننده یا رفتار خشن.

3) توانمندی
بعنوان نمونه معماری باورنکردنی بطوریکه ساختمانها به طرفین پیچ و تاب میخوردند ولی فرو نمی ریختند.

4) رحم و شفقت
مردم فقط اقلام مورد نیاز روزانه خود را تهیه کردند و این باعث شد همه بتوانند مقداری آذوقه تهیه کنند.

5) نظم
غارتگری دیده نشد. زورگویی یا ازدست دیگران ربودن دیده نشد. فقط تفاهم بود.

6) ایثار
پنجاه نفر از کارگران نیروگاه های اتمی ماندند تا به خنک کردن دستگاهها ادامه دهند.

7) مهربانی
رستورانها قیمتها را کاهش دادند. یک خودپرداز بدون محافظ دست نخورده ماند. دستگیری فراوان از افراد ناتوان

8) آموزش
از بچه تا پیر همه دقیقا میدانستند باید چکار کنند و دقیقا همان کار را کردند.

9) وسایل ارتباط جمعی
در انتشار اخبار بسیار خوددار بودند. از گزارشات مغرضانه خبری نبود. فقط گزارشات آرامبخش.

10) وجدان
هنگامی که در یک فروشگاه برق رفت، مردم اجناس را برگرداندند سرجایشان و به آرامی فروشگاه را ترک کردند.

در دنيا هيچ چيزي به اندازه آموختن براي ساختن يك زندگي انساني اهميت ندارد و اين آموزش از هر قوم و مليتي ميتواند باشد.
انتشار اين مطالب شايد بتواند به اندازه ذره اي ناچيز در ترويج گزينه هاي مثبت رفتار عمومي و فرهنگ سازي موثر باشد.
پس چه زيباست در انتشار هر آنچه به ترويج رفتارهاي زيبا موثر است كوشا باشيم.

+ نوشته شده در  یکشنبه 11 دی1390ساعت 10:40  توسط رحیم   | 

انارشیطان

انار شیطان، با نام انگلیسی Desert Teak و نام علمی Tecomella undulata درخت یا درختچه ای کوچک از تیرهٔ پیچ ‌اناریان (Bignoniaceae)، یکی از زیباترین درختان گلدهنده دنیا و بومی هندوستان است. این درخت ویژه مناطق گرمسیر و نیمه گرمسیر بسیار مقاوم به خشکی، یخ‌زدگی و آتش‌سوزی است. پوست درخت خواص دارویی دارد. برگ‌های آن خوراک دام است. چوب محکم و بادوام انار شیطان برای ساخت وسایل چوبی و منبت کاری کاربرد دارد و بذرهای آن برای درمان جراحت و ورمهای چرکی استفاده می شود. این گونه که گسترش طبیعی آن محدود به شمالغرب هند، پاکستان، شرق افغانستان، جنوب ایران و شبه جزیره عربستان می باشد عمدتاً به منظور جنگلکاری، بیابانزدایی و احداث فضای سبز پهنه های خشک استفاده می شود.
این درخت از گونه‌های مهم و کمیاب مناطق بیابانی و خشک در جنوب ایران می‌باشد که در استان  سیستان وبلوچستان به صورت توده‌های کوچک نسبتاً خالص پراکنش دارد ولی متاسفانه رویشگاههای آن تحت تأثیر عوامل مختلف در دست تخریب است و ممکن است در چند سال آینده این درخت زیبا را در جنوب نداشته باشیم. این گونه کمیاب به صورت پراکنده درچند نقطه از  دهستان ساربوک(شهرستان نیکشهر)  دیده می شود.همان طور که بیان نمودم به شکل بسیار اندک و منظم در یک نقظه کاشته شده اند .این که چه کسانی یا کسی آنها را کاشته است جای سوال است ولی  نکتۀ حایز اهمیت در مورد این درخت، سختی ازدیاد آن است که نسل آن را در معرض خطر انقراض قرار داده است. تا جای که بنده دریادم هست تعداداین درختان بیشترنشده است.


+ نوشته شده در  یکشنبه 11 دی1390ساعت 10:39  توسط رحیم   | 

داستان انار شیطان

این درختان زیبا که به انار شیطان معروف هستند در دهستان ساربوک به اعتقاد قوی توسط شخصی کاشته شده اند و رشد کرده اند و بسیار نیز شبیه انار واقعی به نظر میرسند اما با این تفاوت که این درختان همیشه سبز هرگز میوه نمیدهند  وجالب آنکه این درختان در سه منطقه  به "نظم بی نظیری" کاشته شده اند  چنان که اگر بدون دقت نیز به آنها نگاه کنیم متوجه این نظم خواهیم شد. این درختان در چند خط راست کاشته شده اند به طوری که هر درخت در پشت درخت دیگر به طور کامل قرار میگیرد که حتی شاخه های آنها هم از یکدیکر تجاوز نمیکند.وهیچ کس هم از مردم ساربوک نمیداند که حقیقآ این درختان توسط چه کسی کاشته شده اندواکنون هم توسط منابع طبیعی شهرستان حصاربندی شده وگویا قرار است به میراث فرهنگی واگذار گردند.

معمولآدر اوایل پاییز شکوفه میدهند وبنده به علت نداشتن عکس ازآنها قادر به ضمیمه کردن آن به مطلبم نیستم دراولین فرصت عکس ها رانیز میگذارم . 

واما مردم برای توجیه اینکه چه کسانی این را کاشته اند متوسل به اعتقاد مذهبی شده اند و براین باورند که شیطان کسی بوده که این درختان را کاشته است ودراین باره داستانی نقل میکنندکه خواندنش خالی از لطف نیست.

.در اعتقادات مذهبی مردم  چنین است که در روزگاران قدیم  یکی از اصحاب رسول (ص)در این منطقه عبور میکرد که متوجه کشاورزی شد که در حال کاشت نهال هایی است طبق سنت پاک رسول(ص) اصحاب به آن کشاورز سلام کرد ولی کشاورز بدون توجه به سلام آن اصحاب به کاشت نهال مشغول بود در اول صحابی گمان کرد که شاید سلام را نشنیده باشد و دوباره سلام کرد این بار نیز جوابی نشنید وبار سوم سلامش را تکرار نمود باز آن مرد سکوت کرده بود این بار  متوجه شد که این کسی که در حال کشاورزی است کسی نیست جز شیطان لعین پس فرمود:"  درختانی که میکاری شکوفه بدهند ولی هرگز میوه ی آن را نبینی" و چنان شد که این درختان هرساله شکوفه های زیبایی میدهند اما هرگز کسی میوه آن را ندیده است.

 (ساربوک)

 

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 11 دی1390ساعت 10:7  توسط رحیم   | 

یادش بخیر کودکی هایمان ....

 

اولین روز دبستان بازگرد

کودکیها شاد و خندان بازگرد
 بازگرد ای خاطرات کودکی
بر سوار اسب های چوبکی
 خاطرات کودکی زیبا ترند
یادگاران کهن مانا ترند
 درسهای سال اول ساده بود
آب را بابا به سارا داده بود

درس پند آموز روباه و خروس

روبه مکار و دزد چاپلوس
 کاکلی گنجشککی باهوش بود
فیل نادانی برایش موش بود
 روز مهمانی کوکب خانم است
سفره پر از بوی نان گندم است
 با وجود سوز و سرمای شدید
ریز علی پیراهن از تن می درید

 تا درون نیمکت جا می شدیم
ما پر از تصمیم کبرا می شدیم

 پاک کن هایی ز پاکی داشتیم
یک تراش سرخ لاکی داشتیم
کیفمان چفتی به رنگ زرد داشت
دوشمان از حلقه هایش درد داشت

گرمی دستانمان از آه بود
برگ دفترهامان به رنگ کاه بود
 مانده در گوشم صدایی چون تگرگ
خش خش جاروی بابا روی برگ

 همکلاسی های من یادم کنید
باز هم در کوچه فریادم کنید
 همکلاسی های درس و رنج و کار
بچه های جامه های وصله دار
 کاش هرگز زنگ تفریحی نبود
جمع بودن بود و تفریقی نبود

 کاش می شد باز کوچک میشدیم
لااقل یک روز کودک میشدیم

 یاد آن آموزگار ساده پوش
یاد آن گچها که بودش روی دوش

ای معلم نام و هم یادت به خیر
یاد درس آب و بابایت به خیر
 ای دبستانی ترین احساس من
باز گرد این مشق ها را خط بزن

+ نوشته شده در  سه شنبه 29 آذر1390ساعت 18:24  توسط رحیم   | 

ازهیچان تا سیستان

در ادبیات شفاهی مردم بلوچ از جمله ، حکایتی است که گرسنگی تاریخی مردمان بلوچستان و سیستان، و نیز همدردی و تعامل دیرینه و مستدام آنها با یکدیگر را به خوبی نشان می دهد.
هیچان ، روستایی است در دهانهء جنوبی  ـ تنگ سَرهَه ـ ؛ همانجا که دادشاه ، مادام کارول آمریکایی را کشت. وحکایتی که نقل می شود، به نام ـ سگ های هیچان و سگ های سیستان ـ تقریبا در تمام بلوچستان معروف است.
حکایت می کنند که  درست  چون همین سال های ما ، چون امسال و پارسال و هفت سال ، هیچ باران نبارید. و سگ های هیچان از گرسنگی به تنگ آ مدند. و تصمیم گرفتند تدبیری کنند، وبرای نجات از گرسنگی راهی بجویند. پس زوزه کشیدند و یکدیگر را فرا خواندند و گرد هم آمدند و شور و مصلحت کردند. و تنها طریق آن دیدند که راهی سیستان شوند ؛ که به انبار گندم معروف بود.
پس از یک ماه شب و روز پیمایی ، خسته ورنجور  به ـ کاروان دَ رـ فرود آمدند؛ تا آبی به دل ِ ناشتا بزنند و دمانی بیاسایند. از قضا درآ نجا  یک دسته سگ دیگر در سایه ای لمیده بودند ؛ که با دیدن اینها سر بلند کردند. سگ های هیچان ، هلاهوش از تشنگی ، عجالتا خود را به حوضچه های آب جاری رود خانه سپردند. و درآ ن غلت زدند و آب خوردند و بیرون آمدند. ونزد دستۀ دیگر رفتند و سلام و علیک کردند و احوال جوییدند. و حوال چنین شنیدند :
  در سیستان، هفت سال است که آسمان نمی پس نداده است. و گیاهان و چار پایان  همه از بین رفته اند. حتی موشی به سوراخی باقی نمانده است. وما ، تنها یک جان از هفت جان خود را به کول بسته  به هیچان می بریم. بلکه در آنجا چیزی باب دندان بیابیم.
سگ های هیچان گفتند :
ــ ما خود سگ های هیچانیم ؛ که پس از هفت سال چون زمین سیاه شد شور و صلاح کردیم و به طرف سیستان براه افتادیم؛ که درآنجا چیز دندان گیری مگر دست دهد.در این هفت سال ؛ ما نان را به خواب هم ندی...
سگ های سیستان، چشم هاشان درخشید :
ــ گفتید « نان»!؟..
سگ های هیچان گفتند :
ــ آری؛ « نان ».
ــ چیست این « نان »؟!
یکی از هیچانی ها ، با پنجه ا ش شکل گردی روی ماسه ها کشید و گفت :                    
ــ این است « نان ».
سیستانی ها  که لب و لوچه هاشان آ ب افتاده بود  برای اطمینان بیشتر ، یک بار دیگر پرسیدند :
ــ « نان » همین است؟
هیچانی ها گفتند :
ــ همین است.
در این وقت ، سگهای سیستان ناگهان حمله ور شدند به « نان ». و چنان گرد و خاکی به پا کردند که     ـ نان ـ در آن میان گم شد. ناچار ایستادند، تا گرد و خاک رقیق شد. و دیدند که ازـ نان ـ اثری نیست. پس به هم پریدند که، تو خوردی...تو خوردی!...
و سگ های هیچان ، اوضاع سیستان را دریافته ، یواشک ، دم شان گذاشتند لای پای شان. و زدند به چاک دره ی « آلیـد َر ». و سرازیر شد ند به مقصد هما ن هیچستان خود ؛ که ، وقتی « نان » دست نمی دهد ، خوشا « آب ِ » ولایت. 
این که نقل شد، حکایتی است از فرهنگ مردم. ومنظور از نقل آن ، به هیچ وجه توهین به سگ های  هیچان و سیستان نیست ؛ اگر چه گرسنگی در عین کار و کوشش ، عیب نیست که نقل آن توهین به حساب آید.
منظور از نقل این حکایت ، یاد آوری آ ن رشتۀ باریک ِ ارتباطی است  بین انسان و انسان ؛ از زابل تا هیچا ن. و از بلوچستان تا سیستان ؛ که وقتی روزگار تنگـش را می کشید ، به امید یاری روی به یکدیگر می نهادند.
اما بگذر از سگ ها، وبگذار قحطی هفت سالۀ قدیمی را ؛ که داستان امروز  داستان دیگری است. داستان من و تو ست در هم اکنون. در خشکسالی هفت سالۀ کنونی ؛ که پایانی هم برایش متصور نیست. و در هیچستان من ، هیزم هم قحط است. تابستانم بی آب . و زمستانم بی هیزم. وقحطی من ، منحصر به این ها هم نیست.
تو از میان شولای خاکستری شهر سوخته چون ققنوس سر بر می آوری ؛ وزندگی جدیدی را آغاز     می کنی . وهمه ی امکانات زمینی هم به یاری ات می شتابند  تا اسناد هستی و چیستی خود را به جهان اعلام کنی. حتی هامون خشکیده ات را از فرش اسفل ، به عرش اعلی برسا نی. ودود از قلهّ ی تفتان برآوری.  در این معنی که موضوع من است ، آیا می دانی،  هامون چیست ، وتفتا ن کجاست؟
                  وقت آن است که خون موج زند در دل لعل       زین تغا بُن که خَزَف می شکند بازارش.
تقابل میان ِ خزف و لعل ، عینا  مانند تغابن بین هامون و تفتان است. که در اینجا  به زیان تفتان ، و به نفع هامون تمام شده است.حافظ ، که این بیت از اوست، به خوبی می دانسته که لعل از کوه بدست می ـ  آید . و خزف ، از دریا و دریاچه.
وقتی سخن از ـ نشانه ی یک فرستنده تلویزیونی است ، آ ن نشانه ، بی گفت وگو ، باید هیا تی مانند یک دکل داشته باشد؛ مانند تفتان. و اگر به دلایلی ، با تفتان مخالفت شد، ـ نخل ـ بلوچستان همچنان ایستاده، در تمامت اینجا خود نمایی می کند. و اگر با کمال بی انصافی ، با این هم مخالفت شد، می شود با همان بی انصافی، بلوچستانی ها را وادار به غمض عین کرد . و پیشنهاد برادر دانشمند و ارجـمند ما، آقای سلمان صالح زهی را پذیرفت، و کلمۀ ـ هاتف ـ را ، که جمع اضداد بسیار خوب و با مسما یی است، جانشین ـ هامون ـ کرد. اما، با این هم مخالفت شد. واصرار بر اصرار آمد که شبکه تلویزیونی استان ، در حضیض هامون بماند. هامونی که گاه نیمه خالی است وگاه خالی. ودر حالت خالی گودالی است،  بی فخر و فایده؛ که کم ترین زیان اش ، سقوط ارزش فرهنگی یک رسانۀ دیداری ـ شنیداری به اعماق وَیلات ـ است ؛ در حالی که از آغاز، که دستگاه ارزشمندی با بودجه کلان راه اندازی می شود، هدف، بی گمان سقوط و پسروی و انحطاط نیست؛ بلکه، تما یل به اوج و ترقی و تعالی است.
در پس زمینۀ آرم تصویری شبکه هامون، « دکل »ی است. ودر آغاز هر روزۀ برنامه ها، لوگوی    گرافیکی شبکه هامون ، چون پرنده ی کوچکی به پرواز در می آید. می رود و بر بالای آن دکل ، مقام  می کند.
این خود گواه آن است، که این پرنده ی کوچک، استقرار بر ا وج شانۀ امن و استوار و وافی به مقصود تفتان را می طلبد . نه در غلـتیدن و فرو ُافــتید ن به عمق حضیض ِ ویل ِ عریض ِ هامون را. و خوش دا رد آوازش را بر بلندای یک کوه سر دهد. نه در مُغا ک چاهی ؛ که شباهت به مقـبره های خانوادگی پارتی های باستان  می برد. ـ اگر چه پارتی ها ، به لحاظ نام وزبان ولباس ، به بلوچستانی ها شبیه ترند، تا سیستانی ها.

.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  جمعه 25 آذر1390ساعت 13:31  توسط رحیم   | 

چنگیز و باز شکاریش ..

چنگيزخان مغول و شاهين پرنده
يك روز صبح، چنگيزخان مغول و درباريانش براي شكار بيرون رفتند. همراهانش تيرو كمانشان را برداشتند و چنگيزخان شاهين محبوبش را روي ساعدش نشاند. شاهين از هر پيكاني دقيق تر و بهتر بود، چرا كه مي توانست در آسمان بالا برود و آنچه را ببيند كه انسان نمي ديد. آن روز با وجود تمام شور و هيجان گروه، شكاري نكردند. چنگيزخان مايوس به اردو برگشت، اما براي آنكه ناكامي اش باعث تضعيف روحيه ي همراهانش نشود، از گروه جدا شد و تصميم گرفت تنها قدم بزند. بيشتر از حد در جنگل مانده بودند و نزديك بود خان از خستگي و تشنگي از پا در بيايد. گرماي تابستان تمام جويبارها را خشكانده بود و آبي پيدا نمي كرد، تا اينكه رگه ي آبي ديد كه از روي سنگي جاري بود. خان شاهين را از روي بازويش بر زمين گذاشت و ظرف نقره ي كوچكش را كه هميشه همراهش بود، برداشت. پرشدن ظرف مدت زيادي طول كشيد، اما وقتي مي خواست آن را به لبش نزديك كند، شاهين بال زد و جام را از دست او بيرون انداخت. چنگيز خان خشمگين شد، اما شاهين حيوان محبوبش بود، شايد او هم تشنه اش بود. جام را برداشت، خاك را از آن زدود و دوباره پر كرد. اما جام تا نيمه پر نشده بود كه شاهين دوباره آن را پرت كرد و آبش را بيرون ريخت. چنگيزخان حيوانش را دوست داشت، اما مي دانست نبايد بگذارد كسي به هيچ شكلي به او بي احترامي كند، چرا كه اگر كسي از دور اين صحنه را مي ديد، بعد به سربازانش مي گفت كه فاتح كبير نمي تواند يك پرنده ي ساده را مهار كند. اين بار شمشير از غلاف بيرون كشيد، جام را برداشت و شروع كرد به پر كردن آن. يك چشمش را به آب دوخته بود و ديگري را به شاهين. همين كه جام پر شد و مي خواست آن را بنوشد، شاهين دوباره بال زد و به طرف او حمله آورد. چنگيزخان با يك ضربه ي دقيق سينه ي شاهين را شكافت. ولي ديگرجريان آب خشك شده بود. چنگيزخان كه مصمم بود به هر شكلي آب را بنوشد، از صخره بالا رفت تا سرچشمه را پيدا كند. اما در كمال تعجب متوجه شد كه آن بالا بركه ي آب كوچكي است و وسط آن، يكي از سمي ترين مارهاي منطقه مرده است. اگر از آب خورده بود، ديگر در ميان زندگان نبود. خان شاهين مرده اش را در آغوش گرفت و به اردوگاه برگشت.
گروه اینترنتی قلب من
دستور داد مجسمه ي زريني از اين پرنده بسازند و روي يكي از بال هايش حك كنند: يك دوست، حتي وقتي كاري مي كند كه دوست نداريد، هنوز دوست شماست.
و بر بال ديگرش نوشتند: هر عمل از روي خشم، محكوم به شكست است.
+ نوشته شده در  جمعه 18 آذر1390ساعت 17:27  توسط رحیم   |